تبليغاتX
بوی کاغذ
دوشنبه 9 آذر1388

کانون نویسندگان ایران

یازدهمین سالگرد جان باختن پوینده و مختاری را برگزار می‌کند

 

محمدجعفر پوینده و محمد مختاریخانواده‌ی پوینده و مختاری می‌گویند پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای هم‌چنان برای آن‌ها باز است و از هر شرایطی برای دادخواهی و رساندن صدای خود به مجامع بین‌المللی استفاده خواهند کرد.

یازدهمین سالگرد جان باختن محمدجعفر پوینده و محمد مختاری بعدازظهر 13 آذر در کنار مزار آن‌ها در امام‌زاده طاهر کرج برگزار می‌شود. این مراسم را کانون نویسندگان ایران مانند سال‌های گذشته برگزار می‌کند.

محمدجعفر پوینده و محمد مختاری، نویسندگان ایرانی و اعضای کانون نویسندگان بودند که در آذرماه 1377 در جریان ترورهای موسوم به «قتل‌های زنجیره‌ای» کشته شدند. هنوز عاملان اصلی این قتل‌ها معرفی و محاکمه نشده‌اند، اما جمهوری اسلامی این پرونده را مختومه اعلام کرده است.

مریم حسین‌زاده، همسر محمد مختاری می‌گوید: همزمان با سالگرد این دو عزیز از دست رفته، خانواده‌ها تصمیم گرفتند که همانند سال‌های قبل بر سر مزار آن‌ها جمع شوند و یاد و خاطره‌ی این عزیزان که جان‌شان را بر سر آزادی بیان از دست داده‌اند، زنده نگه دارند.

به گفته‌ی خانواده‌ی پوینده و مختاری، پرونده‌ی این قتل‌ها هم‌چنان برای آن‌ها باز است و آن‌ها از هر شرایطی برای دادخواهی و رساندن صدای خود به مجامع بین‌المللی استفاده خواهند کرد.

ناصر زرافشان که وکالت پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای را برعهده داشت نیز به دلیل پیگیری این پرونده چند سال در زندان اوین به سر برد.

قرار است در روزهای آینده بیانیه‌ای از سوی خانواده‌ی این دو نویسنده و کانون نویسندگان ایران در سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای منتشر شود.

سال گذشته نیز با این که مراسمی برای سالگرد پوینده و مختاری ترتیب داده شده بود، اما این مراسم اجازه‌ی برگزاری پیدا نکرد و با سکوت حاضران برگزار شد. در چنین شرایطی و با توجه به وضیعت کشور در ماه‌های گذشته، ممکن است نیروی انتظامی از برگزاری این مراسم جلوگیری کند.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 8 آبان1388

تاریخ شکل‌گیری کانون نویسندگان ایران

علی (فرهاد) امینی

 

دوره‌ی اول

اگر انقلاب مشروطه را نقطه‌ای روشن در جنبش روشنفکری ایران بدانیم و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی دکتر محمد مصدق را نقطه‌ای تاریک، و اگر رویداد و نهضت مذهبی ۱۳۴۲ را سنگ بنای تفکیک روشنفکر دینی و غیردینی و انقلاب ۱۳۵۷ را تداخل اجباری و ضروری روشنفکران دینی و غیردینی بدانیم، حوادث میان سال‌های ۱۳۴۷ تا ۱۳۷۷، ما را به علت پیدایی کانون نویسندگان و چرایی مواضع ضد متحجرانه‌ی آن رهنمون خواهد شد.

مجال نیست از نقطه‌ی روشن مشروطه شروع کنم، اما لازم است اندکی بعدتر به ظهور رضاشاه پهلوی با آن دیکتاتوری پدرانه و آمرانه از دل مشروطه‌ی آزادیخواه و ظهور تقی ارانی مارکسیست و گروه ۵۳ نفر از دل دیکتاتوری رضاشاهی اشاره کنم. هر دو حوادثی نابهنگام و چون میوه‌ای ناپخته بودند که دل‌درد جامعه‌ی روشنفکری را همراه آوردند. جامعه‌ای که نتوانست انبوه پدیده‌های مدرن را هضم کند، یک تناقض بزرگ را در ذهن تنبل خودِ آن روزگارش کاشت.

مبارزه با دیکتاتوری پدرانه و آمرانه‌ی رضاشاهی به عنوان یک آرمان، یک ایده‌آل، یک هدف والا برای روشنفکران دینی و غیردینی درآمد. هدفی خالی از بن‌مایه‌های علمی و فلسفه‌ی علمی که آن را عمدتاً درگیر تعهدهای سیاسی کرد تا عقلانیت علمی و فلسفی. درگیری سیاسی هم خلاصه شد در مبارزه با شاه یا هر آن کسی که آن بالا بر مسندی نشسته است.

با این نوع تفکر ساخت کانون یا اتحادیه یا سندیکای نویسندگان، سال‌ها به تأخیر افتاد. چراکه مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی رضاشاه، مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی محمدرضاشاه و... سال‌ها کسی در این اندیشه نبود که با تشکیل نهادهای کوچک مستقل و دموکراتیک و اشاعه‌ی درک صحیح از احقاق حقوق جمعی خواهد رسید. شاید هم رسیدن به این راه‌حل برای جامعه‌ی ما زود بود. به هررو زیربنا یا روبنای کانون نویسندگان ایران را می‌توان نخستین کنگره‌ی نویسندگان ایران در سال ۱۳۲۵ دانست.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 7 اسفند1387

همچنان هجوم! همچنان سرکوب!

 

مردم شریف ایران!

هجوم و سرکوب در مقابل خواسته‌ها و اعتراض‌های برحقِ قشرهای مختلف مردم برای قدرت‌مداران به روشی همیشگی تبدیل شده است. در چندین ماه اخیر، با بحرانی‌تر شدن اوضاع اقتصادی و اجتماعی در داخل کشور و در سطح جهان، بار دیگر موج جدیدی از سانسور و ممنوعیت، احضار، دستگیری، بازداشت و صدور احکام سنگین و اجرای روزافزون احکام اعدام برای مقابله با پیامدهای بحران هر دم فزاینده به راه افتاده است. طرفه آن که در کنار این اقدام‌ها، صاحبان قدرت می‌کوشند اسناد و مدارک سرکوب‌های قبلی را از میان ببرند.

گورستان خاوران یکی از این اسناد است. طراحان و آمران و عاملان قتل‌عام دهه‌ی ۶۰ سعی دارند با تخریب و تغییر وضعیت این گورستان، رد پای خود را در کشتار نسلی از زندانیان سیاسی و عقیدتی پاک کنند و پرونده‌ی جنایت خود را به محاق فراموشی بسپارند. در پی این خیال، بخش‌هایی از گورهای فردی و جمعی گورستان خاوران تخریب و تسطیح و خاک‌ریزی شده است. زیر و رو کردن این گورستان به منزله‌ی از میان بردن آثار جرم و جنایت است و برگی دیگر بر پرونده‌ی مجرمان می‌افزاید. کانون نویسندگان ایران خواهان واگذاری گورستان خاوران به خانواده‌های کشته‌شدگان و بررسی این کشتار در محکمه‌ای مردمی و عادلانه است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 22 آذر1387

یادی از دکتر سیدغفار حسینی [1]

به بهانه‌ی سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای

 

غفار حسینیگلوله در میان دو چشم بینا زیبا نیست

چه دختر دشتستانی باشد، چه رهزن کوهستانی

زیبا فقط،

خال زمرّدین میان دو ابروی کولی‌ست.

منوچهر آتشی [2]

 

دکتر سیدغفار حسینی، شاعر، مترجم، پژوهشگر و استاد دانشگاه در بیستم آبان‌ماه 1375 (دوازده پاییز قبل) در خانه‌ی کوچک خود در تهران به دست مأموران وزارت اطلاعات و با تزریق آمپول پتاسیم از پای درآمد. او از امضاءکنندگان متن 134 نویسنده معروف به "ما نویسنده‌ایم"[3] بود.

غفار حسینی در سال 1313 در دهکده‌ای در لرستان و در خانواده‌ای کشاورز و تنگ‌دست چشم به جهان می‌گشاید. در آغاز نوجوانی دل از روستا برمی‌دارد و رنجور از فقر و تنگ‌دستی و برای یافتن روزگاری بهتر رهسپار شهر الیگودرز می‌شود. ولی یافتن بیش‌تر در شهر، جز توهمی بیش نیست. شهر، فقر را بیش‌تر جلوه می‌دهد و غفار برای تأمین معاش به هر کار مشروعی هر چه قدر سخت، تن می‌سپارد. خدمتکاری می‌کند، شاگرد بقال محله می‌شود، و با تحمل همه‌ی دشواری‌ها در کنار کار، به اکابر می‌رود تا سواد اولیه را به جایی برساند. غفار 14 ساله است که راهی آبادان می‌شود و در پالایشگاه به کار می‌پردازد. با پیوستن به سازمان جوانان حزب توده، دانش سیاسی و اقتصادی در او جرقه می‌زند. چندی بعد کارگر روشنفکر و انگلیسی‌خوانده‌ی تلمبه‌خانه‌های اهواز و آبادان در کنکور دانشگاه تهران شرکت می‌کند و پس از قبولی در رشته‌ی ادبیات انگلیسی در دانشکده‌ی ادبیات، نام می‌نویسد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 18 مهر1387

ما، عزيزی بنی‌طرف را می‌شناسيم

 

یوسف عزیزی بنی‌طُرُفما، يوسف عزيزی بنی‌طرف را می‌شناسيم. اين نويسنده، مترجم و روزنامه‌نگار طی سی و پنج سال گذشته، کاری جز پژوهش و داستان‌نويسی و ترجمه نداشته است. او عضو خانواده‌ی بزرگ نويسندگان ايران است.

عزيزی بنی‌طرف طی اين سال‌ها با کوشش فرهنگی بی‌وقفه‌اش، چشم‌اندازی از انديشه و ادب معاصر عرب – به ويژه شعر مقاومت فلسطين – را به روی ما گشوده است. او با ترجمه‌هايش، شاعران و نويسندگان نامداری چون محمود درويش، عبدالوهاب البياتی، آدونيس، غسان کنفانی، نجيب محفوظ و محمد عابد جابری را به ما شناساند. بی‌گمان وی در اين عرصه، يکی از پيشتازان است.

عزيزی بنی‌طرف با نگارش درباره‌ی سعدی و حافظ و مولوی و ناصر خسرو و نيما و جمال‌زاده و شاملو در مطبوعات و رسانه‌های معتبر عربی کوشيده است پلی باشد ميان دو گنجينه‌ی ادبی و دو فرهنگ عظيم عربی و ايرانی.

ما، يوسف عزيزی بنی‌طرف، نويسنده‌ی آثاری چون "قبايل و عشاير عرب خوزستان"، "نسيم کارون"، "حته، شط و مرداب" و "چشمان شربت" را می‌شناسيم.

گفتنی است که اخيراً شعبه‌ی پانزده دادگاه انقلاب اسلامی، حکم ناعادلانه‌ی پنج سال زندان را برای ايشان صادر کرده و پرونده‌ی وی هم‌اکنون در دادگاه تجديد نظر است.

ما، استفاده از آزادی بيان را حق ايشان می‌دانيم و بر اين باوريم که وی در جريان حوادث فروردين ۸۴ شهر اهواز، جز انتقاد و ابراز ديدگاه‌های خود جرم ديگری مرتکب نشده است و خواستار تبرئه‌ی ايشان از اتهام‌های وارده هستيم.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 12 بهمن1386

درست در آستانه‌ی بیست و نهمین سالگرد انقلاب اسلامی و فرارسیدن اولین سالگرد فیلترشدن بوی کاغذ، وبلاگِ بعدی را نیز فیلتر کردند، تا ثابت کنند که به فکر آزادی و تعاطی افکار هستند و از این سانسور و خفقانِ مهرورزانه، تنها به قصد حفظ اسلام لذیذ و مردم عزیز حمایت می‌کنند. تا بفهمانند که جمهوری اسلامی برای دربند کردن روشنفکری، بستن نشریاتِ مستقل و سرکوب خواست‌های آزادمنشانه به منصه پای نهاده است. دانشجویان، فعالان قومیتی و حقوق زنان، و هزاران زندانی عقیدتی و سیاسی امروز در زندان‌ها به سر می‌برند و آن‌وقت شبان‌رمه‌گی آواز حق و آزادی سر داده است!

 

از عشق زنند دَم به منبر بالا

بوزینه‌شَمایلانِ عنتر بالا

گر غوک ابوعطا بخواند، چه شگفت؟ ـ

هنگام که آب می‌رود سَر بالا.

اسماعیل خویی

 

به پیشنهاد دوست عزیز و فرهیخته‌ای که همیشه یاورم بوده، از این به بعد در هر دو وبلاگِ http://jmahdi.blogfa.com و  http://jmahdi1.blogfa.com و همزمان با یک مطلب به‌روز خواهم بود. به امید روزهای روشن


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 9 بهمن1386

کتاب در محاق

عباس معروفی

 

v       در هیچ دوره‌ای از تاریخ نشر و مطبوعات ایران، حکومتی چنین وحشت‌زده و ترسیده از جادوی کلمات نداشته‌ایم.

 

v       زمانه گشته است، با جوجه‌های نشسته  در آشیانه چه می‌کنید؟

 

v       جادوی قلم اگر میدان را فتح نمی‌توانست کرد، خدا به قلم  قسم نمی‌خورد. پس منادیان سانسور یا جادوی قلم را نمی‌شناسند، یا خدا را.

 

وقتی آقامحمدخان قاجار به کرمان حمله کرد، بیست هزار جفت چشم از مردمان درآورد تا دیگر نبینند. آن‌ها را نکشت، بلکه کورشان کرد تا دیگر نبینند.
سانسور یعنی کور کردن ملت، سانسور یعنی چشم درآوردن، سانسور یعنی بستن چشم ملت و دولت به روی واقعیت‌های تلخ و شیرین، سانسور یعنی قیم شدن عده‌ای بر اکثریت مردم، سانسور یعنی توهین به جامعه و تاریخ، آن هم در قرن بیست و یکم، در زمانه‌‌ی اینترنت که اگر تو در مزارشریف یک کشیده به گوش کسی بخوابانی، صداش در بورکینافاسو می‌پیچد.

سانسور، یعنی عامل ویرانگر، و این عنصر تباهی در کشور ما سابقه‌ای دیرینه دارد. در هیچ دوره‌ای از تاریخ نشر و مطبوعات، نویسندگان و اهل قلم از عواقب و بلایای سانسورچیان مصون نبوده‌اند.

اگر هر ساله روزنامه‌نگاران بسیاری در مناطق جنگی از پای در‌می‌آیند و دیگر نمی‌نویسند، در کشور ما روزنامه‌نگاران و نویسندگان بسیاری در زمان غیر جنگ، در شرایط عادی و صلح و آشتی، به همین سرنوشت مبتلا می‌شوند و دیگر نمی‌نویسند.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 1 بهمن1386

متن کامل آخرین دفاع عباس معروفی:

به خاطر نوشتن محاکمه می‌شوم

Abbas Ma'roufi 

حضور خلوت انس است و دوستان جمع‌اند

و اِن یَکاد بخوانید و دَر فراز کنید

هر آن‌کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!

 

اعضای محترم هیأت منصفه، ریاست محترم دادگاه، هیچ‌کدام از مسایلی که شاکیان طرح کرده‌اند، یعنی اتهامات من، شاکی خصوصی ندارد. گرچه بسیاری از مطالب و نوشته‌های ما به مذاق برخی سازگار نیست اما خارج از چهارچوب قانون هم نیست. هیچ‌کدام از نوشته‌های مجله‌ی گردون اهانت نبوده است. اما این دادگاه برای چه تشکیل شده است؟ مجرم کیست؟ ما فقط به خاطر اختلاف سلیقه چوب می‌خوریم. کسانی که با آزادی و قانون مخالفند، با ما مخالفند. دشمنان تضارب آرا، این غائله را بر پا کرده‌اند. و تا این تاریخ که هیأت نظارت بر مطبوعات شکایتی از ما ارائه نداده است، سرم را بالا می‌گیرم و با غرور می‌گویم هیچ جرمی مرتکب نشده‌ام.

بعد از دادگاه قبلی گردون هم جوّ مسمومی ساخته شد که برخی از افراد می‌خواستند با حکم دادگاه مخالفت کنند اما رییس قوه‌ی قضاییه اعلام کردند: «هیچ مقامی حق ندارد بالای حکم مجله‌ی گردون اعتراض کند، حتا دادستان». با این‌حال مدیرمسئول هفته‌نامه‌ی صبح در جلسه‌ی قبل مسایلی را مطرح کرد که تماماً مربوط به مجله‌ی شماره‌ی 1 تا 20 گردون است و ما قبلاً در دادگاهی با حضور هیأت منصفه با آن پاسخ گفته‌ایم و حکم برائت گرفته‌ایم. بنابراین درباره‌ی امر مختومه نیازی به دفاع نیست. و مگر قرار است تا آخر عمرمان بابت یک پرونده‌ی مختومه محاکمه شویم تا شاکیان ما به رییس قوه‌ی قضاییه تفوق یابند؟ نه. نگذارید چنین شود.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 24 دی1386

روشنفکر ایرانی و تهاجم فرهنگی – بخش چهارم [1]

احمد تفضلی

به اقتضای شب است و سیاهی‌ست

دکتر احمد تفضلیتنها

که صداها همه خاموش می‌شوند. [2]

 

احمد تفضلی در سال 1316 در اصفهان زاده می‌شود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران می‌گذراند و در سال 1335 دیپلم خود را از دارالفنون دریافت می‌کند. سپس در دانشکد‌ه‌ی ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل ادامه می‌دهد. در سال 1338، لیسانس زبان و ادبیات فارسی را به پایان می‌برد و در سال 1345 دکترای خود را در زمینه‌ی فرهنگ و زبان‌های باستانی ایران، دریافت می‌کند.

در این میان در فاصله‌ی سال‌های 44-40 به لندن و پاریس سفر می‌کند و از جمله دوره‌ی فوق لیسانس مدرسه‌ی زبان‌های شرقی دانشگاه لندن را با موفقیت می‌گذراند. احمد تفضلی از آن پس به ترتیب در اداره‌ی فرهنگ عامه، بنیاد فرهنگ ایران و دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران به کار تدریس و تحقیق می‌پردازد. او از سال 1370 به عضویت پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی در می‌آید و از سال 1373 به معاونت علمی و پژوهشی همین فرهنگستان پذیرفته می‌شود. دکتر احمد تفضلی در سال‌های دهه‌ی 60 و 70 در کنگره‌های گوناگون ایران‌شناسی شرکت فعال داشته و بارها به عنوان پژوهنده یا استاد میهمان به دانشگاه‌های سوربون، توکیو، هاروارد، پکن و سن پترزبورگ دعوت شده است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 24 آذر1386

احمد میرعلایی [1]

تنها سفید بد کفن است

که بر نگاه می‌آویزد

آن حجم سنگین را که برنخواهد خاست دیگر. [2]

 

احمد میرعلاییقربانی بعدی احمد میرعلایی بود. مترجمی دقیق و امین که سر و کاری نیز با سیاست نداشت، ولی نام‌اش در میان امضاءکنندگان بیانیه‌های کانون نویسندگان و از جمله متن معروف 134 نویسنده آمده بود.

احمد میرعلایی 21 فروردین 1321 در اصفهان زاده شد. در دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران تحصیل کرد و توانست به عنوان یک دانشجوی ممتاز با استفاده از بورس دولتی، دوره‌ی فوق‌لیسانس ادبیات انگلیسی را در انگلستان بگذراند. پس از بازگشت به ایران و گذراندن دوره‌ی سربازی در یک مؤسسه، چندی بعد در وزارت فرهنگ و هنر به کار مشغول شد. از همان زمان به برگرداندن ادبیات معاصر انگلیسی به زبان فارسی و نیز همکاری نزدیک با فصلنامه‌ی معتبر «فرهنگ و زندگی» و نشریاتی چون: کتابِ روز، آیندگانِ ادبی، و جُنگ اصفهان پرداخت.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 18 آذر1386

محمد مختاری و فرهنگ استبدادی

سهراب مختاری

 

سهراب مختاری فرزند محمد مختارینُه سال از قتل دگراندیشان در پاییز هزار و سیصد و هفتاد و هفت می‌گذرد. اما نام و یاد عزیزانمان محمد مختاری و محمدجعفر پوینده همچنان زنده است. و قتلشان یادآور ظلم و جنایتی است که جمهوری اسلامی بر مردم بی‌گناه و مبارزان راه آزادی در کشورمان روا داشته است. نه سال از سال پُردرد هفتاد و شش گذشته است و کم نبوده‌اند و نیستند آزادیخواهان، نویسندگان، دانشجویان و مبارزین ایرانی که به خاطر عقاید و پافشاری خویش برای آزادی از قید و بندهای انسان‌ستیز به زندان و تبعید محکوم شده‌اند.

نُه سال از مرگ پدرم، محمد مختاری می‌گذرد، اما عاملین و آمرین قتل او و محمدجعفر پوینده همچنان آزادند و در ایران حکومت می‌کنند. و در این سال‌های تلخ، جنایات خود را ادامه داده‌اند و قتل فجیع زهرا کاظمی، عکاس کانادایی، نمادی از ادامه‌‌ی جنایات جمهوری اسلامی است. همچنان که اعدام‌ها و تیرباران‌های دهه‌‌ی شصت، و قتل‌عام چندهزار هموطنمان در تابستان شصت و هفت نیز در حافظه‌‌ی ما و در کارنامه‌‌ی جنایات جمهوری اسلامی حک شده است.

محمد مختاری و محمدجعفر پوینده پیش از هر چیز به خاطر مبارزه‌‌ی پیگیرانه‌‌ی خود برای آزادی اندیشه و بیان بی‌هیچ حصر و استثنا‌‌ء کشته شده‌اند. جمهوری اسلامی از آغاز سعی داشته است صدای مخالفین و منتقدین خود را در دوره‌های مختلف حکومت خود به شیوه‌های گوناگون ساکت کند. و قتل‌های زنجیره‌ای یکی دیگر از برنامه‌های مخوف تروریستی جمهوری اسلامی علیه روشنفکران و منتقدین مبارز در ایران بوده است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 16 آذر1386

صادق میرحجازی کیست؟

امیرفرشاد ابراهیمی

 

متن بازجویی از سعید امامی (برای دیدن تصویر بزرگ‌تر، روی عکس کلیک کنید)اشاره: از قسمت اول این نوشتار بیش از شش سال می‌گذرد. گرچه برای بسیاری از خوانندگان و خود من همچنان داغی آن نوشتار حس می‌شود، چراکه زخم قتل‌های زنجیره‌ای باز باز است و انگار نه انگار که بیش از نُه سال از آن روزهای غمناک پائیزی می‌گذرد که دشنه‌ی سرد و لخت تحجر، قلب گرم و پُر از عطوفت فروهرها را شکافت و بعد از آن‌ها دست سردشان سخت بر گلوی پوینده و مختاری و... نشانه رفت. این زخم مرهم‌ناپذیر است و تنها شاید با روشنگری و محاکمه‌ی عاملین و آمرین این جنایت‌ها تسکین‌اش برای داغداران‌اش که گویی یک ملتند میسرتر باشد. اکنون با گذر بیش از شش سال از اولین نوشتار، همچنان با جمع‌آوری بخشی از آن اسناد و مدارک و اعترافاتِ متهمان آن پرونده که جسته و گریخته به دستم رسیده است، امید آن را دارم به زودیِ زود کتاب لیلاج بازنده را تقدیم خوانندگان محترم نمایم.*


قتل‌های پی‌در پیِ آذرماه سال 1377 و به دنبال آن بیانیه‌ی معروف وزارت اطلاعات که در آن صراحتاً قید شده بود که برخی از پرسنل وزارت اطلاعات (که بعدها معلوم شد از کلیدی‌ترین اعضای آن از ابتدای تأسیس وزارت اطلاعات تا روزهای قتل‌های پائیزی بوده‌اند)، در این جنایات دست داشته‌اند، امید بسیاری را در دل شهروندان ایرانی پدید آورد که دیگر با وجودِ اصلاحات، هیچ چیز مخفی نخواهد ماند و آن‌چنان که رئیس جمهور وقت خاتمی اظهار داشته «چشم فتنه را کور خواهد کرد» و غده‌های چرکین را جراحی و دست‌های آلوده را از حیاط خلوت بیرون کشیده و برای ایرانیان آشکارش خواهد کرد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 15 آذر1386

كامل‌ترین روایت از قتل‌های زنجیره‌ای *

امیرفرشاد ابراهیمی

 

در کشاکش بازار گرم انتخابات ریاست جمهوری سال 76 بودیم. نیروهای حزب‌الله نیز بالطبع به دنبال جریان محافظه‌کار شدیداً مشغول تبلیغ برای ناطق‌نوری به عنوان «کاندیدای مورد نظر آقا»! بودند. یک روز الله‌کرم مرا خبر کرد تا به هتل انقلاب برویم برای جلسه‌ای به قول خود وی «با یکی از بچه‌حزب‌اللهی‌های وزارت اطلاعات».

24 اسفند سال 1375 هتل انقلاب تهران اتاق 414 ساعت 22:30

بعد از مدتی که در اتاق به همراه فردی که خود را قادری معرفی نمود نشستیم، فردی متوسط‌القامت با کاپشن شلواری سرمه‌ای رنگ، عینکی نیمه وارد اتاق شد بعد از سلام و علیک و احوالپرسی (گویا آشنایی قبلی نیز با الله‌کرم داشت ولی این اولین مرتبه‌ای بود که من ایشان را می‌دیدم.) وقتی که وارد بحث شدیم این‌چنین آغاز کرد:

«حضرت رسول وقتی که مکه را فتح کرد و وارد شهر شد استراتژی‌اش این بود که اگر کسی وارد جنگ با ایشان می‌شد به تعدادی سوار بر اسب و سواره نظامش اشاره می‌کرد و آن‌ها با نیروی مهاجم درگیر می‌شدند اما بعضاً بودند مشرکینی که از پشت بام‌ها و کوچه‌ها شعار "یا الله هبل یا الله هبل" سر می‌دادند. این‌جا بود که حضرت به یک‌سری افراد پیاده اشاره می‌کرد و آن‌ها هم شعار می‌دادند "الله عزواجل". بله آن سواره نظام که تکلیفش معلوم است ما هستیم، ولی این پیاده نظام امروز شما هستید به عنوان نیروهای حزب‌الله که وظیفه‌ای سخت پیش رو دارید...».

بله ایشان سعید امامی بودند و این شروع آشنایی من و سعید امامی بود.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 12 آذر1386

با لغو امتیاز هفته‌نامه‌ی مهرزنجان، یکی دیگر از نشریات منتقد و اصلاح‌طلب به محاق خاموشی رفت.

دادگاه تجدیدنظر در ابتدای آذرماه سال جاری، مدیرمسؤول، سردبیر و دبیر سرویس سیاسی مهرزنجان را به اتهام تشویش اذهان عمومی به قصد تبلیغ علیه نظام به شش ماه حبس تعلیقی محکوم کرد. گفتنی است پیش‌تر و در دادگاه بدوی، هر یک از مدیرانِ این نشریه به 4، 3 و 2 میلیون ریال جریمه‌ی نقدی محکوم شده بودند.

اولین شماره از هفته‌نامه‌ی مهرزنجان در تابستان 1381 به مدیرمسؤولی غلامحسین جلیل‌خانی نماینده‌ی مردم زنجان و طارم در مجلس پنجم، منتشر شد که با انتشار یادداشتی درباره‌ی "رابطه با آمریکا" در پاییز 1383 در پی شکایت مدیرکل اطلاعات استان و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منطقه‌ی زنجان از پیشخوانِ روزنامه‌فروشی‌ها جمع‌آوری گردید و پس از وقفه‌ای مجدداً انتشار یافت، اما به دلیل مشکلاتِ مالی برای دومین بار از انتشار باز ماند. در تابستان 1386 مؤسسه‌ی فرهنگی هنری یکتا رصد زنجان، با کسبِ نظر از مراجع ذیربط و رفع موانع قانونی، برای احیاء و انتشار مجدد مهرزنجان اقدام کرد اما به رغم عدم مخالفتِ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با انتشار دوباره‌ی آن، با اصرار اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان، هیأت نظارت بر مطبوعات از ادامه‌ی کار آن جلوگیری کرد و به این ترتیب با لغو امتیاز و مجوز هفته‌نامه‌ی مهرزنجان، یکی دیگر از نشریات منتقد و اصلاح‌طلب به محاق خاموشی رفت.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 8 آذر1386

به انگیزه‌ی سیزدهمین سالگرد قتل نویسنده، محقق و استاد دانشگاه:

علی اکبر سعیدی سیرجانی [1]

 

«بشر اولیه‌ای که تنها برای ایجادِ بهره‌برداری سیاسی حاضر شود در مقام جلادی فاقدِ احساس، دست به قتل نفس موجودی حتا بی‌ارج‌تر از خود بیالاید، تنها یک جنایتکار است و بس. تأیید او، به هر دلیل که باشد، تأیید همه‌ی جلادان تاریخ است». [2]

 علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی 1373-1310

شاید اولین قتلی که از هر دو سو (طیف حکومتی ِ مخالف با دگراندیشان، و اپوزیسیون تربیون‌دار مخالف با حکومت) به بوق و کرناهای تبلیغاتی گذاشته شد و به بهره‌برداری‌های سیاسی انجامید، قتل علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی بود.

از زمان بازداشت (اسفندماه 13۷۲) تا قتل او (آذرماه 1373) بازجویان‌اش از او توّاب ساختند و فیلم گرفتند تا آن‌چه می‌خواستند بازگو کند؛ تا انحرافات اخلاقی و رفتاری و کج‌فهمی‌ها و برداشت‌های سطحی هم‌مسلکان‌اش را روی دایره بریزد؛ تا برنامه‌های کانون‌های فرهنگِ سرمایه‌داری جهانی را به اطلاع همگان برساند. آن هم در سلسله برنامه‌ای با نام «هویت»[3] که کارگردان و سیاستگذارش «سعید امامی» بود.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 7 آذر1386

زندگی به راستی کی از آن ما بود؟

محمدرضا پریشی

1.

تصویر از خبرنامه‌ی گویانمی‌دانم پنج یا شش سالم بود ـ بگذارید دقیق‌تر حساب کنم، آری، پنج سالم بود ـ که توی آن گرمایِ تابستانِ 60 پدرم که نظانی بود، با حالی پریشان آمد خانه و در گوشِ مادرم که در چارچوبِ دَر ایستاده بود، چیزی گفت که من فقط «رجایی»اش را شنیدم و بعد گریه‌ی های‌هایِ مادرم را. نمی‌دانستم چه شده است اما سنگینی مصیبتی را احساس می‌کردم که آن‌جور پدرم را شکسته بود و مادرم را به هق‌هق انداخته بود. من هم برای این‌که تنها نمانم رفتم پیش مادرم و گریه کردم. بدون این‌که بدانم چرا و برای چی. بعدها فهمیدم که فضای خانه‌مان آن‌روز به خاطر شهید رجایی بود که آن‌قدر سنگین و مغموم بود. و آن گریه اولین گریه‌ی من به خاطر یک «قتل سیاسی» بود.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 3 آذر1386

اشاره: در پاییز 1381 در هفته‌نامه‌ی مهرزنجان نگارش سلسله مقالاتی را در موضوع «روشنفکر ایرانی، تهاجم فرهنگی و قتل‌های زنجیره‌ای» پی گرفته بودم که ناتمام ماند. اما اکنون در سالگرد قتل‌های سیاسی پاییز 1377 امیدوارم با بازنشر آن مقالات در این وبلاگ، به زوایایی مغفول و کمتر پرداخته شده در موضوع قتل‌ها و چهره‌های به قتل رسیده در این جریان بپردازم، و این‌که حکومت‌های توتالیتر از طریق سرکوب و ترور نویسندگان درون‌مرز به چه اهدافی نظر داشتند.

 

روشنفکر ایرانی و تهاجم فرهنگی (1)

 

حقیقت،

پسِ پشتِ ظلمات است آری

سپیده نطفه در تاریکی می‌بندد. (2)

 

به یقین نمی‌توان آن‌چه‌ها که بر روشنفکر ایرانی ِ پس از انقلاب رفته است را در این اندک گنجاند. پس ناگزیر به یکی، و آن هم مهم‌ترین فرضیه‌ای می‌پردازم که به حذفِ فیزیکی و یا دستِِ کم تحقیر و تخریبِ چهره‌های معترض و روشنفکر انجامیده است.

سعید امامی معروف به سعید اسلامی معاون وزرای اطلاعات وقت که مسبب قتل‌های زنجیره‌ای معرفی شداین تئوری که دستِ تندروها را باز گذاشته و به نهادهای حکومتی و غیرمدنی فرصت داده تا با اعمالِ قدرت، به پیشبردِ اهداف و آرمان‌های اقشار غیرمنتخب توفیق یابند، توهّم "تهاجم فرهنگی" است. چراکه به گفته‌ی منوچهر آتشی، شاعر و منتقد، "تعامل" فرهنگی داریم و نه "تهاجم" فرهنگی. هم‌چنان که به قول داریوش شایگان، فیلسوف و متفکر، "گفت‌وگوی تمدن‌ها" وجود دارد، نه برخورد بین تمدن‌ها، بنابر نظریه‌ی ساموئل هانتینگتون.

مصطفی رحیمی (مرداد 1381-1304) در کتابِ "آزادی و فرهنگ" می‌نویسد: «درباره‌ی تهاجم فرهنگی زیاد گفته و نوشته می‌شود، بی‌آن‌که به درستی آشکار شود با چه چیز باید مبارزه کرد. حتا در درستی اصطلاح، جای تردید است. فرهنگ مهاجم نیست، فرهنگ با منطق و استدلال سر و کار دارد؛ آن‌چه هجوم می‌آورد و باید در برابرش ایستاد، بی‌فرهنگی‌ست، چه در داخل و چه در خارج. در درون کشور ما فرهنگ هست، بی‌فرهنگی هم؛ و چنین است در ابعادی متفاوت در غرب. با کدام می‌خواهید مبارزه کنید و با کدام وسایل؟ اگر الودگی با آب آلوده "شسته" شود، بیم آن هست که آلوده‌تر گردد. باید نخست در اندیشه‌ی آب پاک بود. با هر وسیله‌ای نمی‌توان به جنگ آلودگی رفت. باید نخست به درستی معلوم شود با چه چیز غرب می‌خواهیم بجنگیم؛ با فلسفه‌ی غرب؟ با ادبیات غرب؟ با سرمایه‌داری غرب؟ با آداب و رسوم غرب؟ یا دموکراسی غرب؟ پس از آن باید نیکی و بدی وسایل را به دقت سنجید و آن‌گاه به کار پرداخت». (3)


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 15 شهریور1386

مدیر «گذرگاه»، ایمیلی برایم فرستاده است با این مضمون:

 

خبرنامه‌ی اميرکبير اطلاعات زير را درباره‌ی احضار مديران چند روزنامه از سوی قاضی مرتضوی منتشر کرد:

مرتضوی با احضار مديران مسئول چهار روزنامه‌ی سراسری چاپ تهران در دفتر خود، به آن‌ها هشدار داده است که درباره‌ی دانشجويان چيزی ننويسند. وی همچنين برای ارعاب بيش‌تر مديران مسئول روزنامه‌های اصلاح‌طلب، فيلمی از اعترافات دانشجويان بازداشتی اميرکبير را برای آن‌ها پخش کرده است.

اين فيلم، نخستين فيلمی است که در زمان بازجويی‌های دانشجويان تهيه شده است و دانشجويان بازداشتی در اتاق بازجويی زندان ۲۰۹ در کنار يکديگر نشانده شده‌اند و تحت شديدترين شکنجه‌هايی که تا لحظاتی قبل تا سر حد مرگ ادامه داشته است، به زور به اتهام توهين به مقدسات اقرار می‌کنند. تصاوير پخش شده برای دست‌اندرکاران روزنامه‌ها گويای آن بوده است که دانشجويان بازداشتی ظاهری بسيار آشفته داشته و موهای سر و صورت آن‌ها بسيار بلند و نامرتب بوده است.

همچنين لازم به ذکر است که دانشجويان لباس مخصوص زندان را به تن داشته و فيلمبرداری در اتاقی تاريک و کم‌نور انجام شده است.
مرتضوی در اين جلسه از مديران مسئول روزنامه‌های اصلاح‌طلب خواسته است از نوشتن حتا يك كلمه درباره‌ی اين سه دانشجوی دانشگاه اميركبير خودداری كنند و آن‌ها را تهديد کرده است که در صورت سرپيچی، با توقيف روزنامه مواجه می‌شوند. وی همچنين افزوده است مديران مسئول حق ندارند از هيچ مقام رسمی درباره دانشجويان مصاحبه‌ای بگيرند، حتا خودش!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 17 تیر1386

در بی‌مرزی ِ واقعیت و تخیّل

و در ستایش ِ اندیشه

محمدرضا پریشی

برای اشراق مهدی‌خان

که بپاید به امید حق آن‌چنان که باید.

 

چه شده است براستی؟ چه می‌رود بر ما كه هیچ كس حتا لبش را نمی‌گزد؟ چه شده كه نویسندگی و شاعری را در این سرزمین به پیشیزی نمی‌خرند؟ نه كتابش را برای خواندن نه خودش را حتا برای رخت‌شویی، بنّایی، كار در كوره‌های آجرسوزی، كارِ گِل، گل كوفتن و كوفتن و كوفتن. و سر آخر به چیزی نرسیدن. به هیچ چیز... .

چشم شیطان كور، گوشش كر، مثلاً ما "كار خدایی" می‌كنیم: خلق می‌كنیم. از هیچ به همه‌چیز می‌رسیم روی كاغذِ سفید. مثل خدا كه از هیچ همه‌چیز آفرید: «كُن فیكون». گفت باش، پس شد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 19 خرداد1386

سایت روزنامه‌ی مردم‌نوروزنامه‌ی مردم‌نو، اولین و تنها روزنامه‌ی محلی استان زنجان، دو هفته‌ای هست که دیگر رنگ و بوی همیشه ندارد.

این سؤال در ذهن‌ام بود که چرا مردم‌نو از تک و تا افتاده و دیگر از اخبار و گزارش‌های تولیدی‌اش، خبری نیست که به بازتاب و انعکاس اخبار روابط عمومی‌ها و خبرهای آبکی و بی‌ثمر می‌پردازد.

گمانم این بود که مثل همیشه، مشکلات مالی و یا حتا امتحانات رفقای دانشجوی خبرنگارم (!) در این روزنامه، باعث شده که ترنّم آن به کل از رقص قلم خبرنگارانِ خوش‌سلیقه‌اش خالی شده.

اما نه. گویا پشت پرده‌ی این اتفاق ــ اتفاق ِ رقیبْ‌شادکُن‌اش ــ چیز یا چیزک‌هایی خوابیده است. سایه‌های سیاهی گفته‌اند که: «در خط براندازی نَرم (1) افتاده‌اید و پول می‌گیرید تا نظام اسلامی را کلّه‌پا کنید! برچینید، و گرنه برتان می‌چینیم!»

و گوبا افتاده‌اند در تکاپوی پرونده‌سازی و چه و چه. و خوب طبیعی و مبرهن است و روشن، که دولت احمدی‌نژاد و حاکمان استانی‌اش، تاب این زخم‌نُمایی‌هایِ (2) تر و تازه را ندارند.

حالا گمان می‌کنم وقت آن رسیده که روزنامه‌ی مردم‌نو و رفقای روزنامه‌نگارش را، دوستان اصلاح‌طلب و روزنامه‌نگار دیگرم در هفته‌نامه‌های محلی استان، یاری دهند و از این اعتصاب و بلاتکلیفی رهاشان کنند. کسانی به حمایت‌اش برخیزند و بنویسند که مردم‌نو در اعتصاب آن‌ها (3) اطلاع‌رسانی و حمایت‌شان کرد. حالا وقتِ همین همصدایی و اتحاد است برای به زانو درآوردن و عقب نشاندن کسانی که از اطلاع‌رسانی شفاف واهمه دارند و از این زخم‌نمایی لج‌شان گرفته و به خودشان می‌پیچند.

بیایید نشان بدهیم چه کسانی از خبررسانی بی‌غرض ِ مردم‌نو، که تا کنون تنها با کار شبانه‌روزی و خون دل خوردن، در حوزه‌های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی ــ و نه سیاسی ــ کوشیده و گام برداشته، می‌هراسند.

به یاد بیاوریم که سعید متین‌پور و جلیل غنی‌لو ــ فعالان ترک ــ هنوز در بازداشت‌اند و دانشجویان، معترضان و مخالفان یک به یک به احضار و تحدید و بازداشت‌های غیرقانونی گرفتار می‌آیند.

 

پاک‌بازی رو به کاهش

نانجیبی در فزونی

سینه‌سینه در سرایت

دشمنی‌های عفونی

...

روی لب‌هایِ مدارا

نقش لبخندی معطل

مهربانی‌ها خلاصه

کینه‌ورزی‌ها مفصل

...

قرنِ ترویج ِ حرامی

عرصه‌ی ایمان ِ انبوه

بی‌وفایی‌های واجب

مهربانی‌های مکروه

...

قرنِ از اصلی رمیدن

قرن غلتیدن به فرعی

قرن دین را سر بریدن

با اصولِ ذبح شرعی. (4)

 

 پی‌نوشت: ..................................................................

 

1.       سال گذشته، غلامحسین محسنی‌اژه‌ای وزیر اطلاعات دولت احمدی‌نژاد، در جریان دستگیری و بازجویی از رامین جهانبگلو، فیلسوف صریح‌اللهجه، اتهام "براندازی نرم و انقلاب مخملین" را برای چندمین بار در این بیست و هشت سال اخیر، متوجه روشنفکرانِ دگراندیش و زبده‌ی ایرانی کرد.

2.       در اردی‌بهشت ماه گذشته معاون عمرانی استاندار زنجان، هتاکانه روزنامه‌نگاران را حشراتی موذی لقب داده بود که فقط روی زخم‌ها می‌نشینند!

3.       سال گذشته پنج هفته‌نامه‌ی محلی زنجان در اعتراض به عملکرد اداره‌ی ارشاد اسلامی استان و آن‌چه بی‌تفاوتی دولت احمدی‌نژاد به مطبوعات می‌نامیدند، دست به اعتصاب زدند و مدیران آن از انتشار هفته‌نامه‌های خویش خودداری کردند. این قائله با پا در میانی مهدی کروبی، روحانی معترض ِ اصلاح‌طلب، در نامه‌ای خطاب به خانه‌ی مطبوعات زنجان خاتمه یافت.

4.       تکه‌هایی از چارپاره‌ی "قرن دو هزار بعلاوه‌ی یک"، سروده‌ی سیدحسن حسینی، از کتاب "شاعری در مشعر" گزیده‌ی اشعار، به انتخاب سهیل محمودی، ضمیمه‌ی روزنامه‌ی همشهری، 17 خرداد 1386.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 7 اردیبهشت1386

یعقوب یادعلی چند روز پیش، پس از علنی شدن خبر بازداشت موقتی که در زندان مرکزی یاسوج، دو ماه به طول انجامید، آزاد شد.

خوشحالیم که باز هم با پافشاری نویسندگان و آزادی‌خواهان، تعصبِ کور، قوم‌گرایی و قبیله‌پرستی ـ‌که یادعلی قربانی آن شده‌ـ و صد البته بی‌قانونی و توهین ِ دستگاه قضایی جمهوری اسلامی، خنثا شده و دوباره مجبور به عقب‌نشینی شده‌اند.

یادعلی داستان‌نویس محجوب و بی‌حاشیه، نویسنده‌ی مجموعه داستان «حالت‌ها در حیاط» (1376)، رمان «آداب بی‌قراری» (نیلوفر، 1383) و «احتمال پرسه و شوخی» است که به خاطر آن‌ها جوایز معتبر داستانی را از جمله جایزه‌ی پُر اعتبار بنیاد هوشنگ گلشیری، دریافت کرده است. او دانش‌آموخته‌ی فیلمسازی در دانشکده‌ی صدا و سیما و کارمند صدا و سیمای مرکز یاسوج است.

با زندانی شدن نویسنده و سانسور ادبیات و حصر بیان، شعار آزاداندیشی و مناظره‌ی علمی سران حکومت اسلامی رؤیا و دروغی بیش نیست. با این طرح اجبار حجاب و محدود کردن پوشش و تنوع در میان جوانان هم، افکار و رفتار قرون وسطایی خود را به نمایش می‌گذارند و بار دیگر به آزادی‌های فردی و انسانی چماق می‌کشند.

به حرمت آزادی، انسان، هنر و  قانون به همه‌ی رفتارهای غیرانسانی اعتراض می‌کنیم: امضا کنید!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 30 فروردین1386

سعیدی سیرجانی چه می‌گفت؟

محمدرضا پریشی

 علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی 1373-1310

استاد علی‌اکبر سعیدی سیرجانی متولد کرمان است. در شهر مذهبی سیرجان رشد می‌کند و به خاطر کتابفروش بودن پدرش از همان آغاز با مطالعه مأنوس می‌شود. برای اتمام تحصیلات مقدماتی به تهران می‌آید و بعد در دانشگاه شروع به تحصیل می‌کند.

مدتی در جوار دکتر پرویز ناتل‌خانلری (وزیر فرهنگ وقت) در بنیاد فرهنگ ایران مشغول به کار می‌شود. با تحقیق در متون قدیم 300-200 جلد از کتاب‌های فاخر ادبی ِ ایران را به چاپ می‌رساند و با همیاری دوستان، واحدهای زبان فارسی را در دانشگاه‌های هند، پاکستان و مصر به وجود می‌آورد. به شعر هم می‌پردازد و علاوه بر چاپ چند مجموعه شعر، به مقاله‌نویسی روی می‌آورد و با زبان کنایی و پر ایهام ِ خود، کمبودها را به سُخره می‌گیرد. به تدریس در ایران و آمریکا می‌پردازد و دانشجویانِ فراوانی می‌پرورد که به همه‌ی آن‌ها عشق به میهن و صراحت در حقیقت‌گویی را می‌آموزد.

بعد از انقلاب از انتقاد دست نمی‌کشد و قلمش را در راه عقیده‌اش به کار می‌گیرد. به خاطر صراحت، از تدریس در دانشگاه محروم می‌شود و به عزلت پناه می‌برد، ولی دست از نوشتن نمی‌کشد. در سال‌های 70-68 شروع به نوشتن نامه‌های سرگشاده‌ای به خامنه‌ای می‌کند و با تکثیر، آن‌ها را در اختیار مردم می‌گذارد. او در پایانِ آخرین نامه‌ای که به خامنه‌ای نوشت این‌گونه خود را شناساند:

«... آدمیزاده‌ام و آزاده‌ام. دلیل‌اش هم این نامه که حکم فرمان آتش است و سرکشیدن ِ جام شوکران. بگذارید تا آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران بودند کسانی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند...»


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com