کانون نویسندگان ایران
یازدهمین سالگرد جان باختن پوینده و مختاری را برگزار میکند
خانوادهی پوینده و مختاری میگویند پروندهی قتلهای زنجیرهای همچنان برای آنها باز است و از هر شرایطی برای دادخواهی و رساندن صدای خود به مجامع بینالمللی استفاده خواهند کرد.
یازدهمین سالگرد جان باختن محمدجعفر پوینده و محمد مختاری بعدازظهر 13 آذر در کنار مزار آنها در امامزاده طاهر کرج برگزار میشود. این مراسم را کانون نویسندگان ایران مانند سالهای گذشته برگزار میکند.
محمدجعفر پوینده و محمد مختاری، نویسندگان ایرانی و اعضای کانون نویسندگان بودند که در آذرماه 1377 در جریان ترورهای موسوم به «قتلهای زنجیرهای» کشته شدند. هنوز عاملان اصلی این قتلها معرفی و محاکمه نشدهاند، اما جمهوری اسلامی این پرونده را مختومه اعلام کرده است.
مریم حسینزاده، همسر محمد مختاری میگوید: همزمان با سالگرد این دو عزیز از دست رفته، خانوادهها تصمیم گرفتند که همانند سالهای قبل بر سر مزار آنها جمع شوند و یاد و خاطرهی این عزیزان که جانشان را بر سر آزادی بیان از دست دادهاند، زنده نگه دارند.
به گفتهی خانوادهی پوینده و مختاری، پروندهی این قتلها همچنان برای آنها باز است و آنها از هر شرایطی برای دادخواهی و رساندن صدای خود به مجامع بینالمللی استفاده خواهند کرد.
ناصر زرافشان که وکالت پروندهی قتلهای زنجیرهای را برعهده داشت نیز به دلیل پیگیری این پرونده چند سال در زندان اوین به سر برد.
قرار است در روزهای آینده بیانیهای از سوی خانوادهی این دو نویسنده و کانون نویسندگان ایران در سالگرد قتلهای زنجیرهای منتشر شود.
سال گذشته نیز با این که مراسمی برای سالگرد پوینده و مختاری ترتیب داده شده بود، اما این مراسم اجازهی برگزاری پیدا نکرد و با سکوت حاضران برگزار شد. در چنین شرایطی و با توجه به وضیعت کشور در ماههای گذشته، ممکن است نیروی انتظامی از برگزاری این مراسم جلوگیری کند.
ادامهی نوشته را بخوانيد...





گلوله در میان دو چشم بینا زیبا نیست
درست در آستانهی بیست و نهمین سالگرد انقلاب اسلامی و فرارسیدن اولین سالگرد فیلترشدن 

قربانی بعدی احمد میرعلایی بود. مترجمی دقیق و امین که سر و کاری نیز با سیاست نداشت، ولی ناماش در میان امضاءکنندگان بیانیههای کانون نویسندگان و از جمله متن معروف 134 نویسنده آمده بود.


با لغو امتیاز هفتهنامهی مهرزنجان، یکی دیگر از نشریات منتقد و اصلاحطلب به محاق خاموشی رفت.
نمیدانم پنج یا شش سالم بود ـ بگذارید دقیقتر حساب کنم، آری، پنج سالم بود ـ که توی آن گرمایِ تابستانِ 60 پدرم که نظانی بود، با حالی پریشان آمد خانه و در گوشِ مادرم که در چارچوبِ دَر ایستاده بود، چیزی گفت که من فقط «رجایی»اش را شنیدم و بعد گریهی هایهایِ مادرم را. نمیدانستم چه شده است اما سنگینی مصیبتی را احساس میکردم که آنجور پدرم را شکسته بود و مادرم را به هقهق انداخته بود. من هم برای اینکه تنها نمانم رفتم پیش مادرم و گریه کردم. بدون اینکه بدانم چرا و برای چی. بعدها فهمیدم که فضای خانهمان آنروز به خاطر شهید رجایی بود که آنقدر سنگین و مغموم بود. و آن گریه اولین گریهی من به خاطر یک «قتل سیاسی» بود.
