باز هم نوبتِ حذف قطعی شهرستانیهاست
در این چند ماه در تدارک برگزاری آیینهایِ خواستگاری و نامزدی بودم و شرمسارم که کمتر در دنیای مجازی و اطلاعرسانی به مخاطبانم، در این سالهای تلخ تاریخ ایران در کنار حقخواهان ماندم. من و همسرم در حالی این روزها را جشن میگیریم که جوانان آزاده و جویندگان آزادی را تحقیر، تعقیب و بازداشت میکنند و کوشندگیشان را در راه اصلاح و سرافرازی، پاداشِ تبعید و زندان و اعدام میدهند.
چنان سرگرمام که حتا پس از بیحوصلهگی و رخوتِ یاران و همگامانم در گروه ادبیات عصرکتاب، آنگونه که باید به سامانمندی و بهسازی امور عصرکتاب هم نپرداختهام و همین خود دلیلی است بر هیمنهگی و تأثیر پُراهمیتِ پیوند و اشتراک زناشوییام که حقیقتاً بر همهی زندگی فردی و فرهنگیام سایه انداخته است.
این را هم بگویم که من از آغاز کوششها در دنیای رسانه و ادبیات و فرهنگ از سال 1379 تا به اکنون، هیچگاه کار سیاسی، تشکیلاتی و حزبی نکردهام، چراکه باور دارم ادبیات تنها راه نجات و زندگی است که به گفتهی مارسل پروست به سرانجامی بایسته میرسد. پس امروز نیز بر همین گمانم و این سکوت و تعلل موقتام دلیلی بر عقبنشینی از مواضع و باورهای همیشهام نیست.
اما پس از دعوت (23 فروردین 88) و احضار و بازجویی کتبی (7 شهریور 88) در ستاد خبری ادارهیکل اطلاعات زنجان که آن دومی را به خاطر پایان دادن به بازی مکرر، بیحاصل و سراسر کمدانی و گیر غیرحرفهایشان، بازتاب ندادم، احساس میکنم برنامهای هست که فعالترینها را قربانی کنند و عقوبت دهند تا لالمانی بگیرند و به گوشههای امن و ساکتشان بکشانند. لقمهی چربِ انتخابات در گلویِ رییس غیرجمهور و سهمخواهان منحط و ارتجاعیاش گیر کرده است. توقیف، جریمه، زندان، تجاوز و خونریختنشان بس نبود که حالا وقیحانه به تشدید آنهمه روی آوردهاند.
در این میان تنها خواستم به مخاطبانِ همیشه پُرمهرم گزارشی داده باشم: همچنان تماسهای تلفنی تهدیدآمیز هست و آخرینبار نیز چهارشنبه 18 آذرماه یک روز پیش از جشن نامزدیام با یادآوری اینکه «تو میخواهی تشکیل زندگی بدهی»، به سراغم آمدند. در حالی که در این چند ماه حتا کمتر به روشن کردن کامپیوترم فرصت یافتهام!
فقط امیدوارم (چه سادهدلانه و خوشبینانه است!) که سرقت فیلم جشن نامزدی (به قصد پروندهسازی؟)، و حذف ناشیگرانهی عکسهایم از گزارشهای گروه ادبیات عصرکتاب در آخرین شمارهی نشریهی "کتابه" (ماهنامهی داخلی ادارهیکل کتابخانههای عمومی استان زنجان) و حذف نام من از فهرست برگزیدگان و خادمان کتاب آن ادارهیکل (در آیین روز چهارشنبه 18 آذرماه 88 در تالار اجتماعات کتابخانهی عمومی سهروردی)، هیچکدام به هم ربطی نداشته باشند!




دلخوشی هر صبحام، نشستن پای سخن و تجربهی پیرم، رییسم، اکبر آقای نعلچیگر است. پس از آشنایی با اوست که محلههای رختشویخانه و چوگور باباجمال و شهر زنجان و هر چه زیباییهاش را بیشتر و بهتر درک و کشف میکنم. او مرا با استعدادهای ذاتی و دیرینهی زنجانیها که ویژه است و همواره خلاف جریان رود کشور، پیوندی عمیقتر، سرشارتر و عینیتر داده.