تبليغاتX
بوی کاغذ
چهارشنبه 8 مهر1388

آبی و صورتی (رمان)، ناهید طباطبایی، نشر علم، 1383آن‌وقت‌ها که تازه سینه‌هامان کونه بسته بود، یک پسر قدبلند و باریک بود با موهای سیاه پُرپشت و چشم‌های براق. توی چشم‌هاش همیشه برق تمسخر بود. بچه که بودیم با این دوستم عروسک‌بازی می‌کردم. آن‌وقت برادرش ما را مسخره می‌کرد و بهمان می‌خندید. فکر می‌کرد ما هم باید مثل او تیر و کمان درست کنیم و روروئک و الک‌دولک بازی کنیم. بعد هم که دیگر عروسک‌بازی نکردیم و دنبال سنگ گرد و قلمبه‌ی یک‌قل دوقل گشتیم، از پخمگی ما تعجب می‌کرد که چرا به جای این‌که با آن سنگ‌ها شیشه‌ی مردم را بشکنیم، می‌نشینیم و بازی می‌کنیم.

درس که می‌خواندیم مسخره‌مان می‌کرد. عصبانی که می‌شدیم بهمان می‌گفت: «بچه‌ننه!» آن‌وقت‌ها دلم می‌خواست برای یک‌دقیقه هم که شده پسر بشوم و بزنم دک و دنده‌اش را خرد کنم. دوازده سیزده ساله بودیم که یک‌دفعه همه‌چیز عوض شد. برادر دوستم هر شب دو انگشت قد می‌کشید و ما هم یک دفعه آب و رنگی پیدا کردیم. همان‌وقت‌ها بود که برق تمسخر از چشم‌های برادر دوستم رفت و به جایش یک برق دیگر آمد که قند تو دلم آب می‌کرد.

محبوبه چای نیّر را که سرد شده بود عوض کرد و بشقاب باقلوا را جلوی او گذاشت. نیر پکی به قلیان زد، چند تار مو را که از کنار روسری‌اش بیرون آمده بود، جلوی چشمان‌اش گرفت، به تک‌تک آن‌ها نگاه کرد و گفت: «چم».

محبوبه که می دانست «چم» یعنی «چه می‌دانم» و همیشه از این اصطلاح نیر خنده‌اش می‌گرفت، قهقهه زد. نیر آهی کشید و گفت: بعدش هم دیگر معلوم است. نظربازی و ناز و غمزه و از این حرف‌ها. تا دوستم شوهر کرد و رفت و من برای دیدن‌اش باید می‌رفتم خانه‌ی خودش.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 20 مرداد1388

لوییز اَمور پس از مدت کوتاهی سی دفترچه داشت. بعد چهل و سپس پنجاه دفترچه. به من گفت: «حالا دو صندوقچه پُر از دفترچه دارم. نمی‌توانید تصور کنید که وقتی از خودم و از همه‌چیز خسته می‌شوم، چقدر از رفتن به اتاق زیر شیروانی 'وزله' که دفترچه‌ها را در آن پنهان کرده‌ام، و از ورق‌زدن یک دفترچه، لذت می‌برم. کلمات شما جانم را به آتش می‌کشد. عطری از آن‌ها بیرون می‌تراود که شبیه عطری است که آرزو دارم ابداع کنم».

وقتی لوییز اَمور این‌طور با من حرف می‌زد انگار سبدی از گل‌های بنفشه بر سرم می‌ریخت. در حقیقت در دفترچه‌های من چیزی جز چهره‌ی لوییز اَمور نبود، اما چهره‌ی تغییر یافته، شسته از گرد و غبار دنیا، و نقاشی شده با برگ‌های زرین.

بی‌شک نوشته‌هایم شور و حرارتی در بر داشت اما چیزی جز شعله‌های خیالی، نیستی‌های آتش‌افروز یا هیزم‌های کوچکی نبود که به آسانی آتش می‌گرفت. من مجذوب عشقی بودم که نسبت به لوییز امور احساس می‌کردم و او نیز همین مجذوب بودنم را دوست داشت؛ ما چون دو آیینه روبه‌روی هم بودیم.

هر یک از ما تنها برای یک کار ساخته شده‌ایم و وقتی آن را انجام می‌دهیم، سراپای ما را، بهتر از یک تابوت در بر می‌گیرد. من برای پرستیدن ساخته شده بودم. من برای این مراسم تاجگذاری الهه‌ی عشق پرورش یافته بودم و تاج آن مراسم را با جوهر و کاغذ، ابداع می‌کردم.

 

دلباختگی (لوییز اَمور)، کریستیان بوبن، ترجمه‌ی: مهوش قویمی، تهران: آشیان، 1383، ص 108


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 28 بهمن1387

صادق هدایت، آمدن: 28 بهمن 1282 تهران، رفتن: 19 فروردین 1330 پاریساگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد،

ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد.

شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام.

صادق هدایت، بوف کور

 

28 بهمن سالگرد زادروز صادق هدایت نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. وی متولد 28 بهمن 1281 در تهران است.

هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند.

صادق هدایت در ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران در خانواده‌ای اصل‌و نسب‌دار و متشخص متولد شد. پدرش هدایت‌قلی‌خان (اعتضادالملک) و نام مادرش نیرالملوک (نوه‌ی مخبرالسلطنه هدایت) نوه‌ی عموی اعتضادالملک بود. جد اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتاب‌هایی چون مجمع الفصحا و اجمل‌التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 23 بهمن1387

دهقان فداکار

محمد فضلی 

1.

معلم سوم ابتدایی خواهد گفت: چرا دیر آمدی؟ خواهم گفت: آقا اجازه دفتر مشقم افتاد توی جوی آب و تمام مشق‌هایم را آب بُرد. معلم خواهد گفت: تنها مشق‌هاتو آب برد یا دفتر را هم بُرد؟ ساکت می‌مانم. معلم دوباره خواهد پرسید: خودتو چی آب نبرد؟ در این موقع تلفن همراهم زنگ خواهد زد... معلم خواهد گفت: درس هفتم را باز کنید. وقتی که درس هفتم را باز می‌کنیم در کمال تعجب خواهیم دید که درس هفتم خالی است. آقا اجازه (بچه‌ها یک صدا) آقا اجازه، درس هفتم خالی است! یکی از بچه‌ها که من باشم خواهم گفت: آقا اجازه درس هفتم خالی نیست، بلکه شارژش تموم شده... معلم سوم ابتدایی پیش مدیر دبستان خواهد رفت و موضوع خالی بودن درس هفتم را به مدیر خواهد گفت، اما مدیر مدت‌هاست می‌داند که درس هفتم خالی است و به دنبال یک موضوع برای درس هفتم می‌گردد، اما حیف که به شعاع 50 کیلومتری روستای ما خط آهنی وجود ندارد بنابراین خنده‌ی اضافی موجب امتنان خاطر است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 3 دی1387

توی دو فنجان آرکوروکِ فرانسوی قهوه می‌ریزد و می‌گوید: «من روزنامه نمی‌خونم. به کسانی که این‌جا می‌آیند هم می‌گویم روزنامه نخونند.» یکی از فنجان‌ها را جلو من می‌گذارد: «نه فقط روزنامه، بلکه معتقدم هر چیز دیگری که بخواد اطلاعات پراکنده و دسته‌بندی نشده رو یک‌جا به مخاطب‌اش منتقل کنه، مضره. رادیو، تلویزیون، روزنامه و ماهواره تنها کارشون اینه که اگه نه بمباران، اما مثل باران، اطلاعات پراکنده و اغلب بی‌خاصیت رو بر سر شما بریزند. این‌که در بازار بورس فلان‌جا... واقعاً دانستن این‌که زنی سه قلو زاییده یا مردی دو کودک‌اش را توی وان حمام خفه کرده چه اهمیتی داره؟»

قهوه‌ام را هم می‌زنم و به شوخی می‌گویم: «بالأخره بارانِ خبر از خسک‌سالی جهل که بهتره.»

- «موافق نیستم. بارانِ خبر، دانایی انسان رو آشفته می‌کنه و وقتی آگاهی کسی آشفته شد، خود او هم درمانده می‌شه. دانایی ِ پریشان از جهل بدتره چون به هر حال در ندانستن آرامشی هست که در دانستن نیست. مثلاً شما اگه بدونید دچار نوعی بیماری هستید که تا چند ماه دیگه می‌میرید، چه احساسی خواهید داشت؟ حتا کسانی احتمالاً مایل‌اند پولی پرداخت کنند که چیزهایی رو ندونند.»

به سؤال‌اش جوابی نمی‌دهم اما برای این‌که حرفی زده باشم، می‌گویم: «به هر حال در دنیای امروز فرار کردن از این به تعبیر شما باران اطلاعات کار ساده‌ای نیست.»

کمی از قهوه‌اش می‌نوشد و می‌گوید: «موافق‌ام، کار دشواریه اما به هر حال من ترجیح می‌دهم به جای روزنامه خوندن یا تماشای تلویزیون، موزیک گوش کنم یا غزلی از حافظ بخونم.»

توی چشم‌هاش زل می‌زنم و با شیطنت و لحن معناداری می‌گویم: «موافق‌ام.»

 

روی ماه خداوند را ببوس، مصطفا مستور

تهران: مرکز، چاپ اول 1379

صص 6 و 65


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 19 شهریور1387

رَجْم *

محمدرضا پریشی

از آویزش، آسمان و زمین پیدا شد.

شیخ اشراق

 

«آویزا» از سقف آویزان بود. فاروق از بس كه عرق خورده بود دخترش را به شكل لامپ بزرگی می‌دید كه سوخته است. دَبّه، گوشه‌ی اطاق وارو شده بود و ته‌مانده‌ی عرق، تكه‌ای از گلیم را خیس كرده بود. فاروق تلوتلوخوران بلند شد و پاهای لُختِ آویز را لمس كرد، دست‌هایش سرد شد و زود كنار كشید. بعد با خودش فكر كرد كه چرا دخترش از سقف آویزان است؟ نگاهش كه به دهان نیمه‌باز آویزا افتاد، دهان باز خودش را بست. بعد با نوك زبانش دور لب‌هایش را لیسید. پلك‌هاش سنگین‌تر شده بود. فكر كرد خواب بتواند این كابوس را از ذهنش پاك كند. تلوتلوخوران كنار دبّه افتاد. چشم‌هاش كه گرم شد «برزو» را دید كه دنبال آویزا می‌دود و اسمش را صدا می‌زند.

و بعد خودش را دید كه مست كرده است و برزو را دنبال می‌كند. وسط یك دشت بزرگ تخته‌ای بود كه زیاد هم سیاه نبود. بچه‌ها با مدادهای نصفه‌ی سرجویده و دفترهای گوشه‌برگشته‌شان، چهار زانو نشسته بودند و برزو برایشان املاء می‌گفت: «بنویسید سارا دارا را دوست دارد.» فاروق خودش را دید كه با قمه‌ای در دست پشت سر برزو ایستاده است. برزو گفت: «حالا بنویسید برزو خیلی غم دارد.» برزو صورتش خیس بود كه فاروق قمه را بالا برد و كوبید وسط سر برزو. برزو آرام گفت: «آویزا» و بعد با تمام سنگینی‌اش افتاد وسط دفترها و مدادها.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 21 اردیبهشت1387

نمی‌دانستم دروغی که می‌گویم چنان او را پابندم می‌کند که تا ماه‌ها بعد، همین‌طور او را و دروغ‌ام را باید تحمل کنم و تا او را متوجه کنم که مجبور است دست از سرم بردارد، جلو روی‌اش با دخترهای دیگر جلف‌بازی در بیاورم، مخدر بکشم، حرف‌های رکیک بزنم، و بالأخره کارم را ول کنم و دنبال هیچ کاری نروم، و هر کار دیگری از این دست، که می‌دانستم یا خیال می‌کردم از من ناامیدش می‌کند، که اما نکرد.

وقتی که داشتم آن دروغ را می‌گفتم، می‌دانستم که کار به این‌جاها می‌کشد. فکر می‌کردم حالا که این اتفاقات افتاده، از این به بعد چشم‌هاش را بیش‌تر باز می‌کند و بیش‌تر فکر می‌کند و بهتر موقعیت خودش و رابطه‌ی ناجور و بی‌سرانجام‌مان را می‌فهمد. این فکرها را کردم که گفتم: «حالا چیزی نشده. من که نگفتم همه‌چیز تمام شده. خب، بگذار همین‌طور ادامه پیدا کند تا بعد. آن‌وقت سر فرصت یک کاری‌ش می‌کنیم».

و حالا این بعد، این بی‌سرانجامی همین‌طور دارد ادامه پیدا می‌کند، آن هم رو به دو سوی مختلف برای او و من؛ یکی رو به بالا، رو به دوست داشتن ِ خود و دیگری رو به پایین، به تهِ بیزاری از خود. و نمی‌دانم آن فرصت که کاری‌ش بکنیم، یا بکنم، کی می‌رسد.

 

مجموعه‌ی داستان «سمتِ تاریک کلمات»

حسین سناپور، 1384 نشر چشمه

از داستان «بگذار همین‌طور ادامه پیدا کند»، صص 5 و 64


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 12 فروردین1387

«حالا فکر می‌کنم دروغ است. نمی‌شود فقط توی ذهن عاشق یک نفر شد.»

مردِ آرام با تأنی گفت: «چرا می‌شود.»

«اگر هم بشود خیالات است.»

یادِ حرف تو افتادم که به من می‌گفتی خیالاتی. پنج فصل از چهار فصل را عاشق بودم.

گفتم: «ای کاش می‌شد با خیال یک نفر زندگی کرد ولی امکان ندارد. لااقل بعد از این ممکن نیست. خلأیی که احساس می‌کنم بعضی وقت‌ها با هیچ‌چیزی پُر نمی‌شود.»

سرعت ماشین را کم کرد. نمی‌توانست هم تند براند و هم حرف بزند.

«همیشه خیالات نیست. منظورم یک جور تجربه‌ی معنوی است و به اندازه‌ی تجربه‌ی جسمانی واقعیت دارد.»

از شیشه به بیرون نگاه کردم. باران می‌بارید. مهرداد از باران خوشش نمی‌آمد. روزهای بارانی می‌رفتیم جاهای سرپوشیده. می‌گفت من آفتاب‌پرستم.

«فکر می‌کردم آدم‌ها همان‌طور که آمده‌اند، می‌روند. نمی‌دانستم که نمی‌روند. می‌مانند. ردّشان می‌ماند حتا اگر همه‌ چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند. از هیچ‌ چیز نمی‌ترسیدم. می‌گفتم این نشد یکی دیگر. فکر می‌کردم حتا اگر شوهر کنم و خوشم نیامد مهم نیست، طلاق می‌گیرم. به همین سادگی.»


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 7 بهمن1386

از آن‌ شبی‌ كه‌ خانم‌ دكتر شوایتزر در رختخواب‌ من‌ خوابیده‌ بود شاید ده‌ سالی‌ می‌گذشت‌. باز هم‌ برف‌ بود و برف‌، در همین‌ شب‌های‌ سال‌ نو كه‌ هر كس‌ سرش‌ به‌ كاری‌ گرم‌ است‌. و خانم‌ دكتر شوایتزر، همسایه‌ی سابقم‌ از شوهرش‌ قهر كرده‌ بود و یك‌راست‌ آمده‌ بود سراغ‌ من‌. معمولاً در چنین‌ مواقعی‌ آدم‌ها به‌ دم‌دستی‌ترین‌ فرد خود مراجعه‌ می‌كنند، و حاضر نیستند زحمت‌ بیش‌تری بكشند، مثلاً بروند آن‌ طرف‌ خیابان‌ شاید لقمه‌ی دندان‌گیرتری‌ نصیب‌شان‌ شود. یك‌ طبقه‌ می‌روند پایین‌، یا دو طبقه‌ بالا، زنگ‌ را می‌زنند: «آه‌، آقای‌ ایرانی‌!»

و خودش‌ را انداخت‌ توی‌ آپارتمان‌ من‌.

«این‌ وقت‌ شب‌!» و حیران‌ نگاهش‌ كردم‌.

«از من‌ چیزی‌ نپرسید آقای‌ ایرانی‌، در وضعیتی‌ نیستم‌ كه‌ توضیحی‌ به‌ شما بدهم‌.»

«اوكی‌. می‌خواهید برایتان‌ چای‌ درست‌ كنم‌؟»

«این‌ وقت‌ شب‌؟»


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 30 دی1386

مهشید امیرشاهیوقتی تعزيه تمام شد، تقی چنان تو عالم خلسه بود که نفهمید مردم رفته‌اند. یک وقت متوجه شد که تنها او و چادر تکیه، به جا مانده.

مثل آدم‌های خوابگرد به طرف چادر رفت. از پشتِ چادر صدای امام حسین را شنید و قلبش با شدتِ بیش‌تر زد. با دستِ لرزان گوشه‌ی چادر را بالا زد. امام حسین پشت‌اش به او بود و داشت تو گلدان گوشه‌ی چادر می‌شاشید، و به شمر که کلاهخودش را برداشته بود و کمرش را باز کرده بود گفت: «گلاب به روت، پیشابم زرد شده».

شمر گفت: «این روزا آفتاب خوردی صفرا زردابت حرکت کرده، باس بری حکیم».

امام حسین برگشت. داشت دکمه‌های شلوارش را می‌بست، گفت: «دوایِ همه‌ی دردا، تو شیره‌خونه‌ی خودمه. باس برم شیراز ــ دو تا سرنگار که بیش‌تر بکشم، ردش می‌کنه ــ حکیم بیاد تخممو بخوره».

تقی برای بار دوم عباس ِ ننه‌عباس را دید ولی بقیه‌ی حرف‌هایش را نشنید.

 

منتخب داستان‌های مهشید امیرشاهی

توس: چاپ اول، اسفند 1351، صص 18و117


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 1 آذر1386

شاه سیاه‌پوشان، هوشنگ گلشیری، سوئد، 1380نشسته و به پشت زدند. ندید کدام می‌زد و کدام می‌شمرد. مگر مهم بود؟ همان دستی بود که کتاب‌سوزان را حکم فرموده بود یا همان دهان که قتل همه‌ی مردان قبیله‌ی بَنی‌قُرَیظه را حلال کرده و زنان و کودکان‌شان را برده کرد. فقط همان دو سه ضربه‌ی اول کافی بود تا دهان به فریاد بگشاید. از حدِ تحمل‌اش بیرون بود. از پایین چشم‌بند، زیرشلوار راه‌‌راه به پایی را دید که قرآنی به دست داشت. می‌گفت: «ثوابِ هر ضربه از نماز و روزه بیش‌تر است». آن‌جا، 52 یا حتا چهل و یک، دهان‌اش را می‌گرفتند، اما این‌جا آزاد بود که هرچه می‌خواهد فریاد بکشد. حتماً کلاهکِ صداخفه‌کن که صدا را به درونِ گوش و حتا حلقوم برمی‌گرداند، به دردشان نمی‌خورد. با چیزی مثلِ کمربندِ چرمی می‌زدند و محکم نه آن‌گونه که گفته بودند که کتابی زیر بغل‌اش باشد و در زدن نیفتد. شاید بی‌هوش شد که نتوانست شمارش را دنبال کند. وقتی باز راه‌راهِ پاچه‌ی زیرشلواری‌اش را دید، پشت به بازجو نشانده بودندش، خودکار به دست.

شاه سیاه‌پوشان، منسوب به هوشنگ گلشیری

نشر باران، سوئد، 1380/2001، صص 2و41


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 20 شهریور1386

گفت تو می‌خواهی مرا از سر خودت باز کنی بعد بروی با یکی از این جوان‌های خوشگل. ولی نمی‌توانی. من همین‌جا می‌مانم! پیش تو هم نمی‌آیم. ولی یادت باشد که من عاشقتم! و تا من زنده‌ام نامردی اگر با کس دیگری بخوابی!

دیوانه! می‌گفت اول باید مرگِ موش بدهی مرا بکشی بعد بروی تو رختخواب یکی دیگر. دیوانه! می‌گفت من از تمام جلال و جَبروت این دنیا فقط پستان‌های تو را دوست دارم! با همین حرف‌هاش مرا دیوانه می‌کرد. به خاطر همین چیزها بود که دوستش داشتم. توی زندگی‌ام آدمی ندیده‌ام که این همه دیوانه باشد. وقتی با او بودم اصلاً مسأله‌ی جنسی برام مطرح نبود. از دیوانه‌بازی‌هاش به اندازه‌ی کافی لذت می‌بردم. فکرش را بکن. وقتی عشق‌بازی می‌کردیم یک چیزهایی می‌گفت که توی دکان هیچ عطّاری پیدا نمی‌شد. دیوانه! می‌گفت تو کُس‌خُلی! می‌گفت کُس‌خُلی ِ تو با کل این مملکت همخوانی دارد!

هر وقت می‌گفتم این مملکت، مملکت بشو نیست، می‌گفت تو مملکتِ منی! تو درست شوی همه چیز درست است. دیوانه! مامان صدایم می‌زد. می‌گفت تو خواهر و مادر و معشوق منی! می‌گفت تو مملکتِ منی! من هم این اواخر موضوع پیدا کرده بودم. تا چیزی می‌شد می‌گفتم این مملکت، مملکت بشو نیست. کارگاهت را بفروش برو خارج. می‌گفتم تو خارج با هر زنی که بخواهی می‌توانی بخوابی. می‌گفت من اصلاً کنار هیچ زنی خوابم نمی‌بَرَد. خب من اولین زنِ زندگی‌اش بودم. برای همین دیوانه‌وار دوستم داشت. می‌گفت خَره اگر من می‌خواستم با هر زنی بخوابم که نمی‌آمدم به کُس‌‌شعرهای تو گوش کنم. دفعه‌ی آخر ناراحت شد. بهش برخورد. بعد رفت و چند ماه پیدایش نشد. آن‌وقت زنگ زد گفت دارم می‌روم خارج. گفت می‌روم که تو از شَرّم راحت شوی. گفتم تو که به من کاری نداری. گفت نه. اصلاً وجودِ من تو این مملکت زیادی است. به شوخی گفت. من خوشحال شدم. از این که داشت می‌رفت خوشحال بودم. ولی از طرفی دلم گرفت. گفتم نمی‌خواهی یک دفعه‌ی دیگر مملکتت را بینی؟ گمانم گریه کرد. صداش بغض‌آلود بود. نمی‌دانم. سکوت کرد. بعد هم گوشی را گذاشت. و من دیگر ندیدمش. بعد از چند ماه نامه داد. از ترکیه نوشته بود این‌جا هستم. دلم برای مملکتم تنگ شده. برای مملکتِ پدر سگِ کس‌خُلم!

 

طبل عشق، اکبر سردوزامی، صص 4-23

از مجموعه داستان حدیثِ غربت من، 1989


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 31 خرداد1386

و رفاقت بازگشته بود.

و کلمات بازگشته بودند.

در وقفه‌ای که پیش آمده بود دیگر خالی نبودم.

شاد بودم که از او پر می‌شوم و او شاد بود که دوران خالی شدنم فعلاً در وقفه‌ای تمام شده. احساس رفاقت آن‌قدر عمیق شده بود که گاهی قاطی می‌کردم که مادر من است یا خواهرم یا معشوقه. از بس که مهربانی می‌کرد و مهربانی را به یاد من می‌آورد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 16 خرداد1386

همین‌طورها بود، همین‌وقت‌ها. بوی کیفناک عرق‌اش از پوست تازه تیغ‌خورده‌ی خاکستری‌ش می‌تراوید. لیز و تُرش بود. روی زبان آدم انگار آتش بکشند.

تیغ خنک خودتراش را مایل سُر می‌داد. به همان مهارتی که لب‌هاش را برای به شوق آوردنم روی پوست گردن می‌کشید و دهان نیم‌بازش را با داغی خیس‌اش، می‌چسباند به مُلتقای بناگوش و گردن.

آن‌قدر چشم و ابرو می‌کرد و تهدید و بازی درمی‌آورد که گلوم خشک می‌شد از هول. با خنده‌هاش اما قند آب می‌کرد توی دلم، که بلای بد ذات بود این فرشته.

مثلاً موهای ریز پشت گردن را می‌گرفت به هزار ادا، خط ریش درست می‌کرد برام به صد اطوار. خم که می‌شد زیر چانه و بالای سیبک بتراشد، موهای ریز گردن‌اش با پوست سفید و شبنم‌گیر از این گرمای خوابناک را وسوسه می‌شدم با لب‌هام بگیرم و رها نکنم اصلاً.

تاب می‌آوردم اما. بی‌حوصله که می‌شدم، هی ادی اودی می‌کرد که: «همین یک امشب را به دل من باش!» و از ته گلوش صدایی می‌کرد که یعنی: «همیشه به دل من بوده‌ای و من حرص‌ام را دارم توجیه می‌کنم!»

بلای بد ذات بود این فرشته. سکوت‌اش مزه‌ی آرامشی می‌داد که آن‌وقت‌ها با پدر در دل حس می‌کردم؛ گاهی که نماز جماعت را به امامت آخوندی با ریش‌های سفید و بلند، می‌خواندیم با حضور قلب. دلم آشوب می‌شد، لابه‌لای رَکعت‌ها وقتی یاد امتحان فردای مدرسه می‌افتاد به جانم.

کوفتم می‌شد، یادم که می‌افتاد: فردای بی‌همیشه‌ی من با من نیست!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 15 خرداد1386

از داستان: فتح‌نامه‌ی مُغان، هوشنگ گلشیری (16 خرداد 1379ـ 25 اسفند 1316)

 هوشنگ گلشیری

گفت: «می‌دانم. باید بزنند. امیر مبارز الدین محمد هم همین کار را کرد، خودش هم به دست خودش حد جاری می‌کرد. شما که باید خوانده باشید، در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند، همیشه هم اول از همین زهرماری شروع می‌کنند، بعد روزی می‌رسد که حتی نمی‌گذارند فردوسی را توی قبرستان‌هامان خاک کنیم.»

[...] می‌گفت: «ام‌الخبائث خوردن هم آدابی داشته است، رسم و سنت دارد. هیچ وقت هم ما مردم در طول تاریخ برای عشرت به میخانه نرفته‌ایم. وقتی هم شاعر از می و ساقی می‌گوید، به نوعی می‌خواهد با تزویر و ریا بجنگد، پرده‌ی قشریون را بدرد.» (ص 317)

زن‌ها را گفتند باید حجاب داشته باشند. گفتیم، باشد، داشته باشند. محمدی می‌گفت: «به دخترم گفتم، ببین بابا، کسانی می‌خواهند با همین چیزها بین مردم تفرقه بیندازند. تا ما سر چارقد و چادر توی مغز هم بزنیم، آن‌وقت دوباره بیایند به چهار میخمان بکشند. شیلی که یادت هست، برو بخوان، ببین زن‌هایش چطور مانع تعمیق انقلاب شدند.»

[...] گیرم که یکی دو کتابفروشی را غارت کردند، حتی ریختند و کتاب‌ها را وسط خیابان توده کردند و آتش زدند، خوب، بزنند. دوباره چاپ می‌کنند، دوباره می‌نویسند. به دایی بچه‌ها می‌گفتیم: «مگر می‌شود جلو تحول را سد کرد، زمان را به عقب برگرداند؟»

[...] داد می‌زد که: «آخر تحول هم ابزار و اسباب می‌خواهد، دانش می‌خواهد. وقتی این‌ها را از بین ببری، به عصر حجر هم می‌شود برگشت.» (صص 322 و 3321)

 

صفحات (335 ـ 311) از مجموعه‌ی

نیمه‌ی تاریک ماه (داستان‌های کوتاه)،

هوشنگ گلشیری، تهران: نیلوفر، 1380.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 25 اردیبهشت1386

می‌شد که بگذارد دست‌هام در مرتع ِ تن‌اش بچرد سیر. می‌شد تقلایش را تاب بیاورد، مثل آهوبره‌ای که زیر پنجه‌های بَبری، دل خوش کرده به بازی.

می‌شد گلبرگ‌های بنفشه‌ای را خواباند روی زلال گردن‌اش با تیغ‌های دندان، تا عطر خوابناک تن‌اش را همیشه زیر دماغ داشت. کاش می‌شد که ترس و تلواسه را با لهیب ِ بوسه و تب تمام کرد، خواب کرد. کاشکی کمی ــ ‌فقط کمی‌ــ خوشتراش انگشت‌هاش به مرتع تن‌ام نزدیک بود: حالا که جان می‌دهد این خواب، زیر آفتابِ اردیبهشت.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 21 اردیبهشت1386

در ادبیات فارسی از ممنوعه‌ها اگر نه بسیار، ولی باری، تا مجالی بوده گفته‌اند. به هر حال پیشروتران و هوشمندترانی به این بخش از تابوهای ناخوشایند از دیدگاهِ مذهب، پرداخته‌اند و از آن نوشته‌اند و روح و روان انسانی با همه‌ی ظرفیت‌ها و غرایز و نیازهایش را بررسیده‌اند بی‌ترس از قانون‌های دست و پاگیر. من اما روایتی از عادت زنانه و دخترانه ندیده بودم، جز در این تکه از داستانِ ساده‌ی شیوا ارسطویی، آن هم به این شکل از هنرمندی و ظرافت که معصومیتی ویژه موج می‌زند در آن:

 

شیوا ارسطوییکمرم تیر کشید. حس کردم چیزی از من دفع می شود و لباسم را خیس می‌کند. مایعی گرم و غلیظ. راه طولانی بود. وسط اردیبهشت، بوی یاس امین‌الدوله کوچه‌ها را پر کرده بود. اقاقی‌ها هم بودند. همان اقاقی‌ها که خواننده در ترانه‌اش می‌گفت.

خیس بودم و کمردردم بیش‌تر می‌شد. به اولین خانه که رسیدم، کلاسور را گذاشتم روی پله و نشستم روی آن. فایده‌ای نداشت. کمرم تیر می‌کشید و خیس‌تر می‌شدم. باید هر چه زودتر خودم را می‌رساندم خانه. راه افتادم.

سر راه از دکه‌ی مجله‌فروشی، مجله‌ی جوانان آویزان بود. خواننده‌ی ریشوی جوان، رویِ مجله تاب می‌خورد. هر چه پول داشتم دادم مجله را خریدم و راهم را گرفتم طرف خانه. تازه داشتم یک چیزهایی می‌فهمیدم. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که فوراً باید خودم را برسانم به مادرم. ولی او ساعت شش عصر از سر کار برمی‌‌گشت. تا رسیدم، روپوش را درآوردم. همه‌ی لباس‌هام را عوض کردم. ولی هر چه می‌پوشیدم خونی می‌شد. هر چه پنبه توی جعبه‌ی کمک‌های اولیه بود برداشتم. نشستم به شستن لباس‌های خونی.

حالا دیگر سیندرلا گریه می‌کرد و به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد میهمانی پسر پادشاه بود. تا آمدن مادر، سه ساعتی مانده بود. کمردرد و دل‌درد امان نمی‌داد. پنبه‌ها زود سرخ می‌شدند و می‌ترسیدم پنبه‌ی تمیز، دیگر در خانه نماند. رفتم در ِ حیاط و نگاه کردم به سر کوچه شاید مادر را ببینم. امروز باید زودتر می‌آمد خانه و آن سیلی ِ کذایی را که همیشه حرف‌اش را می‌زد، می‌خواباند در ِ گوش‌ام. گفته بود هر وقت خون به خودم دیدم، فوراً باید به او بگویم. چون اولین‌بار مادرها باید یک سیلی محکم بخوابانند بیخ ِ گوش ِ دخترها. مادر فایده‌ی این کار را نگفته بود. وقتی پرسیدم فقط گفت: «رسم است.» ماجرای خون را وقتی گفته بود که در حمام، آن دو جوانه‌ی دردناک را روی سینه‌ی بچه‌گانه‌م دیده بود.

آن‌قدر درد داشتم که از هر چه خواننده‌ی جوان و پسر پادشاه بود بدم می‌آمد. از سیندرلا هم بدم می‌آمد که آن‌قدر خودش را برای پسر پادشاه لوس کرده بود. زن شدن به این همه درد نمی‌ارزید. تازه باید درد آن سیلی را هم تحمل کرد. (صص 5 و64)

 

شیوا ارسطویی، مجموعه داستان آفتاب مهتاب، ویرایش سوم 1383، نشر مرکز، 104 صفحه.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com