تبليغاتX
بوی کاغذ
جمعه 6 آذر1388

نامه‌ای از محمد مختاری به مریم حسین‌زاده

 

مریم حسین‌زاده در آیین بزرگداشت محمد مختاریاین نامه را محمد مختاری در شهریور ۱۳۷۵ برای همسرش مریم حسین­زاده نوشته است. فکر می­کنم اشاره به چند نکته درباره‌ی این نامه و اتفاقاتی که موجب نوشتن آن شده­اند لازم باشد. پس از انتشار متن ۱۳۴ نویسنده در ۱۳۷۳ که مختاری یکی از تدوین‌کنندگان اصلی آن بود، موج گسترده­ای از تهدید نویسندگانی که آن  متن را امضا کرده بودند به راه افتاد.

سعیدی‌سیرجانی که دو ماه پیش از انتشار متن بازداشت شده بود، یک ماه پس از انتشار آن در زندان جمهوری اسلامی به قتل رسید. در همان سال احمد میرعلایی، از امضاکنندگان متن ۱۳۴ در اصفهان توسط مأمورین وزارت اطلاعات به قتل رسید.

روزنامه‌ی کیهان به تهدید نویسندگان و توهین به آن­ها ادامه داد. در سال ۷۵ نیز این تهدیدها و توهین­ها در برنامه‌ی تلویزیونی «هویت» ادامه یافت و از امضاکنندگان متن ۱۳۴ نیز کسانی چون رضا براهنی و هوشنگ گلشیری مورد تهاجم این برنامه قرار گرفتند. در اردیبهشت همان سال جلسات جمع مشورتی کانون نویسندگان در خانه‌ی غفار حسینی و محمد مختاری تشکیل شد. در مردادماه  عوامل وزارت اطلاعات سعی کردند اتوبوس حامل نویسندگان را طی نقشه­ای به قعر دره پرتاب کنند و آن را سقوط طبیعی جلوه دهند. خوشبختانه هوشیاری برخی از مسافران و بی­دقتی راننده‌ی اتوبوس مانع اجرای این نقشه شد.  در شهریورماه جمع مشورتی در منزل منصور کوشان تشکیل شد و پیش‌نویس منشور کانون در آن جلسه به تصویب رسید. اما پیش از پایان جلسه مأمورین امنیتی به جلسه حمله کردند و سیزده نفر از نویسندگان را دستگیر کردند. رضا براهنی، غفار حسینی، فرج سرکوهی، کاوه گوهرین، روشنک داریوش، محمد محمدعلی، فرزانه طاهری، منصور کوشان، حسن اصغری و... از جمله‌ی این دستگیرشدگان بودند. نامه­ای که از محمد مختاری در این‌جا می­خوانید درست نیمه شب فردای آن شب نوشته شده است.

این نوشته هم خطری را بیان می­کند که مختاری پس از بازجویی و دستگیری­اش در شب پیش احساس کرده بوده و هم‌چنین بیانگر کل فضایی است که نویسندگان آزادی­خواه ما در آن دوران گرفتارش بوده­اند. فضایی که با دستگیری فرج سرکوهی هنگام سفرش به آلمان، قتل غفار حسینی، قتل احمد تفضلی و قتل ابراهیم زال‌زاده در همان سال ادامه یافت. اما تلاش نویسندگان نیز هم‌چنان ادامه داشت، تا این‌که محمد مختاری و محمدجعفر پوینده که از اعضای کمیته‌ی تدارک کانون نویسندگان بودند نیز در پاییز سال ۷۷  توسط مأمورین وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به قتل رسیدند.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 14 مهر1388

درکِ من از قلمرو تن

درکی صریح و بی‌پرواست.

حسین منزوی

نازنین‌ام، سلام!

چند روزی است که دارم «سخن عاشق» رولان بارت را می‌خوانم. او با فصل‌بندی‌های هنرمندانه‌اش در این کتاب، ناباورانه به تفسیر و تحلیل پنهان‌ترین حالات و ویژگی‌های عاشق می‌پردازد، و بنابراین شناخت تازه‌تری از احساس و زندگی در من بیدار کرده است.

یگانه‌ی من، حسادت بی‌حدم!

رولان بارت هم می‌گوید: «دنیا پُر از همسایگان مزاحمی است که من باید دیگری را با آن‌ها قسمت کنم. دنیا در واقع همین است: اجبار به قسمت کردن.  دنیا (دنیویات) رقیب من است... حتا شی‌ئی، مثلاً کتابی، که دیگری جذب‌اش می‌شود (من به آن کتاب حسودی می‌کنم). هر چیزی که خللی به این رابطه‌ی دو نفره وارد کند، هر چیزی که در مصاحبت ما مداخله کند و صمیمیت ما را کاهش دهد، چیزی آزارنده است. دنیا می‌گوید: "تو مال من هم هستی"».

جهانِ جنگ و جدال‌ام!

از کنارمان که می‌گذرند، به تو که نگاه می‌کنند، انگار پنجه روی گلویِ من فشار می‌دهند. این بار حسادت است. رشک است به خدا، به کیف و شال و شرم‌ات حتا. به عطر پیراهن تو که در تالارهای ذهن من می‌پیچد، به پیراهن تو که به پوست تو می‌ساید: «رشک برم کاش قبا بودمی / چون‌که...»!

دیریافته‌ترین‌ام، شیر گرم صبحانه‌ی تن من!

زبان من و تو، زبان دیگری است؛ زبان صریح تن است، و نه زبان ایماها، اشاره‌ها، استعاره‌ها و یا گفت‌وگوهای مطنطن. عینیت عاطفه‌ی من به لمس است و تمسح. همین نوشته حتا پاسخ به دست‌های نوازشگر توست، به لب‌های همیشه خواستار و خواهنده‌ی تو.

اولین‌های نداشته‌ام، زیتون و پسته‌ام، شراب کهنه‌ام!

گمان نمی‌کردم هرگز که عشقی چنین ازلی و بدوی با نشانه‌ها و رفتارهایی رمانتیک، به سراغم آمده باشد. اما رولان بارت هم به من خرده نمی‌گیرد؛ عشق مدرن هم گویا همین مشخصات بیرونی و مختصات درونی، همین دردها را با خود به همراه دارد. با این تفاوت که تنها ابزارهای آن روزآمد و تازه است و فقط اتومبیل و ایمیل و موبایل بر آن افزوده شده‌اند و البته تن‌کامی‌هایِ پالوده‌‌تر، مهنّاتر، گوارتر!

 

می‌بوسمت: مهدی

شهریور 1388


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 4 مرداد1388

مشت می‌کوبم بر در

پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم، خفقان!

فریدون مشیری

 

زندانی زیبایی خویش، یقین گمشده‌ام، سلام

عشق این‌بار با تو، با خفقان آمد. همراه حناقی که درست روز پس از آن انتخابات کذایی بیست‌ودوم خرداد آمد و خیمه زد و جاکنم کرد. با تهدید و رعب و رعشه آمد به سراغم و دچارم کرد؛ بندیِ آن حالِ لالِ چلانده شدن، در یأسی بی‌باور و بی‌یاور!

زیبایی معصومانه‌ی ناتوانی و اشتباه!

تا بودی و در من نبودی، حسرت نداشتن‌ات با من بود و اکنون که در منی، داشتن‌ات موکول به نبودن‌هاست. حالا برگ روزگار برگشته و این تویی، که به تقابل و ستیزه با موانع‌ام فرامی‌خوانی.

تحسین همیشه‌ام، عذاب احتلام تابستانی!

زمین و زمان بر من می‌شورند و این پایان را به دلسردی و سرخوردگی‌ام حتا نمی‌گیرند؛ یعنی باور نمی‌کنند که من این‌گونه در این‌کوره‌راهِ به خیال خوش‌شان: ساده، قلوه‌کن شده باشم. ساده‌انگارانه می‌گویند که زندگی خود نوعی انتخابات است؛ به قمار می‌نشینی و می‌بَری، یا می‌بازی! اصلاً در این زمانه‌ی غدار، زندگی خود یک بازی‌ست! و به همین سادگی شکست تو را به هیچ می‌گیرند، انگار که آب از آب تکان نخورده باشد.

شبانه‌های تلاش و تردیدم، غرور بر باد رفته‌ام!

من با عقل و صبر و کیاست، جسوری و دخترانگی پُرجذبه‌ات را به کام و کمین نشسته بودم که در بزنگاه چیدن‌ام از من ربوده شد. شنیدی؟ دزدیدند! بعد هم چوب حراج زدند و جار زدند! و من با دست‌هایِ خالی و دهان باز، به حیرت و سکوت ماندم و دوباره خفقان گرفتم. نمی‌دانستم که در این آزمون، نه من، که درونه‌ی عقل هنوز بویناک و پوسیده‌ی اجتماع و میراثِ اجنه‌ی مذهبی و سنتی‌ست که باز چون هر بار، به عرصه می‌آید و به دروغ و تهمت، زورچپان می‌شود؛ با ظاهری صلاح و به غایت سنجیده که انگار کنی واژه‌هایی چون ناموس و میهن هرگز گمراه‌کننده، دستاویز و مغلطه‌آمیز نخواهند بود.

حسرت و دریغ بهترین تمجیدم!

این نامه، می‌توانست بهترین آغاز جشنواره‌ی روح و فشفشه‌ی هیجانمان باشد، اما نشد؛ نه، نگذاشتند!

 

می‌بوسمت: مهدی

تیرماه 1388


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 30 فروردین1388

گوهر مخزن ِ اسرار همان است که بود؛

حُقه‌ی مهر بدان مُهر و نشان است که بود.

حافظ

علیرضای عزیز!

سلام

از تغییرکردن‌ها و تغییر‌خواهی‌هایِ من پرسیده‌ای. من که همیشه منت‌گزار توام، این هم تغییر:

چند سالی است که دیگر شور و حرارت یکی‌شدنم را با دوروبری‌هام، از دست داده‌ام. به دوست که نه، ولی به آشنایان‌ام مشکوک‌ام و سلام‌شان را دیگر بی‌طمع نمی‌دانم. من اعتراف می‌کنم که در برابر همین‌ها هم ضعیف‌ام. گاهی شیطانک درونم وادارم می‌کند که از نگفته‌ها بنویسم، اما دلم از همه‌ی توقعاتِ بعدی و طلبکاری‌هایِ به اصطلاح دوستان، می‌گیرد.

می‌دانی علیرضا؟ پیش از این، به آدم‌های حقیری که زیبایی جهان را در قاب تنگ مذهب و عینک سیاه‌نمایی‌های دینی می‌دیدند و تفسیر می‌کردند، یا به همان‌ها که به عرفِ «زشت است و قباحت داردِ»، عصاقورت‌داده و سنتی گرفتار بودند، بی‌توجه یا حتا دلسوز بودم اما امروز می‌بینم که این جماعتِ کوتوله، بس که خطرناک‌اند، اگر باهاشان نجنگم و عقب‌شان ننشانم، از پهلو‌شان دیکتاتورهای نکره‌ای بیرون می‌زند که نگو! این خیل گنده‌دماغ را سر باز ایستادن نیست و هی به فکر پیش‌رَوی‌‌اند و تسخیر.

علیرضا جان!

بی‌تعارف، هر کدام از ما ـ با شدت و ضعف ـ یک دیکتاتور بی‌انصاف، بدعُنق و کوچولو در درون‌مان داریم و نمی‌خواهیم که کودکِ درون‌مان به آن غلبه کند؛ یعنی که، می‌ترسیم از اصل و اسب بیفتیم و مدارا و محبت‌مان سر از ابتذال درآرد. من دیگر خیال نمی‌کنم  که باید سَر خَر را کج کنم و خیلی چیزها را ندید بگیرم. من یکی دیگر از این پوست‌کلفتی‌ها ندارم که ساکت بنشینم از این همه کج‌رفتاری‌ها و بی‌ادبی‌ها. هر رفتارمان را به پایِ اقتضا و بایسته‌گی‌ها می‌گذاریم و به بی‌دفاعی‌ها و اشک‌های حلقه‌زده در چشم‌ها، چشم بسته‌ایم. ما عوض نه، عوضی شده‌ایم!

علیرضایِ نوشدن‌ها!

به ایلیای تو سوگند! دلم به حال کودکی‌ها، دلم برای باغچه می‌سوزد.

 

می‌بوسمت: مهدی

فروردین 1388


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 7 بهمن1387

چرا تو را به بند می‌کشم

و روی دوش تو تجربه می‌کنم

فریاد «زنده‌باد رهائی»یِ خود را؟

رؤیا زرین

رنگین‌کمان من، سلام!

انگار نه انگار که جهان کار و باری داشته! این روزها عجیب آسوده‌ام از دست رجّاله‌ها و پاچه‌ورمالیده‌ها. اگرچه ننگ رجّاله‌گی‌شان آزارم می‌دهد، اما دست کم جلو چشم‌ام نیستند! بگو، مگر در برگ‌برگِ کارنامه‌ی سیاه‌شان تو یکی آسوده مانده‌ای تا من از خیرشان[!] نگذرم؟!

عزیز من! بگذرم. من از حظّ با تو بودن سیر نمی‌شوم. گفته بودم بارها و حالاحالاها می‌نویسم تا بماند؛ بماند تا بدانند که من بودم که پیله کرده بودم و تو نیازی به مهرم نداشتی و نداری. تو کوه محبتی که شوق صعود و صلابت و سرکشی را در من بهانه‌ای. مثل همان پله‌های خیس با هم رفتن و به هم نرسیدن.

قله‌ی بی‌آرزوی من!

برابر تو که می‌نشینم، همه‌ی لذت‌های جهان آب می‌رود و محو می‌شود. تو بزرگ‌تری، هم به سن، هم به قامت، هم به جهان، هم به جان، مگذار و نپذیر که روزهای بی‌تو بودن را بی‌مزه‌ی کمال تو کال بمانم؛ مثل کال دندان‌هام، بعد از مکیدن آلوی ترش لبانت.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 17 آبان1387

آری به جرم خواستن ِ صبح راستین

سرب مذاب بود، جواب سؤال تو

حسین منزوی

عزیز من، سلام!

عبدالحسین جلیل‌خانیدر آن اردی‌بهشت، نایستادی، نماندی که ببینی حالم را. یعنی خشک و رسمی بود و به خیال همیشه‌ها و روزمره‌ها بود دیدار اول‌مان.

تا رفتی، ميثم [محمدی] پرسيد: «عبدالحسين عموی تو بود؟» و بعد مکث کرد و منتظر جواب من ماند که خیره مانده بودم به صورتش. داشتم به دنیایی پرتاب می‌شدم که آغوش تو نبود و سفیدی تن تب‌ناک‌ات را بخار کرده بود.

میثم با ملایمت و آرامشی که همیشه دارد و دوست داشتنی‌ست، حرف‌هاش را مزمزه می‌کرد. انگار چیزی را مرور می‌کرد که هنوز از آوار سنگینی تأثیرش درنیامده بود. گفت: «عموی تو توی بغل دایی‌ام [ابراهیم اصغری]، توی حیاط خانه‌شان جان داده».

لحظه، سنگ شد برابرم. عکس شد توی قاب ذهنم. دوربین را انگار از بالای بام خانه‌ای بکشند به درون حیاطی به تماشای معرکه‌ی خون و مرگ. و نزدیک و نزدیک‌ترش کنند به صدای خِرخِر خون، از تن یک مبارز.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 11 مهر1387

عبور بی‌اشتهای پلنگ از کنار گله

و نگاه بی‌اعتنای تو از برابر دل من،

حکایتی‌ست!

منوچهر آتشی

سعی من، سعادت بی‌صبرانه!

سلام

جهان میان این دو هجایِ طولانی از روزمره‌گی معنا پیدا می‌کند؛ میان هجاهای «جهـ» و «آن»؛ میان «جهیدن» و به «آن» رسیدن که تویی: تلألو تنهایی و تنانه‌گی.

جان من، جهان من!

هر دویِ ما گرفتار چاه روزمره‌گی‌ها می‌شویم، این طبیعی و جبری است. اما جهیدن از این روزمره‌ها بسته به خودِ ماست. جهان را من و تو باید به این هجاها شقه کنیم و به میان و «آن»اش برسیم، که می‌رسیم! یقین دارم که تو تلاش توأمانِ رسیدن به مطلوب منی و کمال خویش. چراکه صبوری و سرخورده نه.

تو خوب می‌دانی که این مغازله‌ها و نامه‌ها، نه به تأخیر انداختن کمال و جشنواره‌ی روح ما، که عین سلوک، که خودِ افزونه‌ها و تکمله‌هاست؛ عین پیاله‌ای که دور دیگری است برای پُر کردن خالی‌های ما ــ که من مستحق‌ترم به مَلاء. خلاءام را تنها تو پُر می‌کنی و خوب می‌دانی که هماورد این پیاله‌گردانی‌ها را تو ــ فقط تو ــ ساقی توانی بود.

ماده‌یِ خوش‌اشتهایِ من ِ تازه!

گاهی که تاب‌ام از دوری و نداشتن‌ات طاق می‌شود، از اصالت و عسل ِ توشه‌ی صبوری‌ای که به جان‌ام ریخته‌ای، می‌مکم. تا کی اضطرابِ سم‌ضربه‌های حرارت‌ام را با طعم دهانت تسلا و تسکین باشی.

جان پُرعشوه، تن پُرتشویش‌ام!

سرما می‌رسد و من حالا به اجاق جان و احساس‌ات گرم‌ام.

می‌بوسم‌ات: مهدی

مهر 1387


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 25 تیر1387

عزیز من، کمال 26 سالگی‌ام!

سلام

تولدت مبارک. این اولین سالی است که با تبریک تولدت، من نیز سالی تازه می‌آغازم برای کمالی که محصول یگانگی است. خوشا تو که با اشک و لبخندت در این رهگذر، بدرقه‌ی راهم شده‌ای برای رسیدن به شکفته‌گی و شادی! خوشاتر من، که اکنون چندی است که بازی زیبای کلمه و کمال را در سفره‌ی زیبای زنانه‌ای از جنس تن تو دارم جشن می‌گیرم.

همدم مجازی‌ام!

دلم از این همه تنهایی و رخوت بی‌جسارت گرفته بود که به راهی تازه‌تر، جسورتر کشانده شدم؛ یعنی که به اتفاق، تبلور زیبایی و احساس را در تنی پُرتمنا و مهربان جست‌وجو کردم، و بیشینه‌تر از خویش یافتم در شور و حرارتِ زندگی، و شیطنت آزادی و رهایی که محصول سازگاری و آگاهی است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 6 تیر1387

فردا و هر چه کار دگر...

امروز عشق.

اسماعیل خویی

عزیز من، مهربانی مادرانه‌ام!

همیشه دلم می‌خواسته از چیزهایی بنویسم که گاهی نشده بگویم؛ یعنی که نوشتن آن‌چه به زبان نیامده، ضروری‌تر است. به خیالم همیشه باید آن‌چه ساده به گفتن نیامده را، به روی و بوی کاغذ آورد!

پرستار جهان‌ام، زبانِ جان‌ام!

تو ثابت کرده‌ای که در رخوتِ خواب‌آلودِ تنهایی من، غمخوارترینی، و من این تحفه‌یِ طُرفه را به ذاتِ خودخواهی تو تعبیر می‌کنم که منشاء همین یگانگی است؛ خواستنی که به خواهندگی تنی مثل من می‌انجامد؛ تناقضی زیبا و دروغی پذیرا، که ساحتی از ایثار و اشک و حسرت در خود نهان کرده؛ عرصه‌ای از نمایش بی‌خویشی ِ بی‌غرور، که تن‌کامی و شی‌ء‌وارگی نیز در آن مخفی است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 19 خرداد1387

گفتم چه به هنگامی و هنگامه نه در کار

دیر آمدی اما تو هم ای خوب‌ترین دیر!

به انتخابِ تو، از حسین منزوی

آرامش بی‌بدیل من، یگانه‌ی سال‌های دارندگی!

سلام

خیال نمی‌کردم که دارم‌ات؛ تا همین حالا که پشت میزم نشسته‌ام و از آن همه محبت و یگانگی سرشارم. باور نمی‌کردم که می‌توانی مرا از آن خود کنی، اگرچه نه با همه‌ی تن. و با نَرمایِ دو دستِ بسته‌یِ نازک و استخوانی‌ات، شکوفایم کنی؛ طراوت‌ام بدهی با لیزیِ پُراصطکاکِ روحت، علیه خشکی و خشم من از سال‌ها و روزهای از دست رفته‌ام، (نفرین که بی‌تو گذشت!) با رگان پُر از خونِ زندگی و شادابی‌ات که تصویرش تا ابد بر این ذهن، قاب گرفته و آویزان خواهد ماند.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 1 خرداد1387

به خاطر من نبود که تو باریده بودی

تشنگانی ِ من از آن ِ من‌ات کرد.

شمس لنگرودی

طراوتِ تازه‌ام، صبحانه‌ی من، سلام!

دائم در این خیالم که چه‌طور این‌قدر تنهایی تَرَک برمی‌دارد با حضور یکی مثل تو، که دنیا ریز و بی‌عیار می‌شود در نظرگاهم، که گاه از حضور کسی می‌گریزیم به آغوش تنهایی!

تو این خیال را خوب می‌شناسی. یعنی که آشنایی، با این دلهره که طناب یکی جهنم جداسری باشد و جدایی از زیبایی و درخشش روح. یعنی که می‌گریزی از این تنهایی و نکبتِ تحمل. و بعد همین است که آغوش مهربانی را باز و آزاد به سمتی می‌گشایی که پرندگان تنهایی را لانه دارد!

به قول خودت: بدشانسی رفیقم، به کاهدان زده‌ای عیارسنج دوست‌داشتنی‌ام! چرا که حالا به تنهایی چندگانه‌ام شریک شده‌ای و به تکرار ناچار خاطراتِ کهنه‌ی آزاردهنده‌ام دَم‌خور شده‌ای و باید که گاه و بی‌گاه مزمزه‌شان کنی. اما مگر نه که این سرنوشت مشترک هر دویِ ماست؟ مگر نه این که تو هم چنین سرگذشت مشترکی را از سر گذرانده‌ای و حس چلانده‌شدنی از این جنس را القا می‌کنی؟

عزیز من! گونه‌های تو میوه‌های سرخ من! رؤیای دوست داشتن ِ همیشه‌ام!

بیرون بزن از این خیال که هر کدام از ما در این بازی جای کسی را تنگ می‌کنیم. من تنهایی‌ام را با تو سر یک میز آورده‌ام. چال کن این فکر را که دریغ کردن لبخند و آغوش از من، تنها معنایِ وفاداری است. حالا «فرهاد»، چیزی از آن دنیای «شیرین» ندارد و نمی‌خواهد. فقط پلک نزن. بگذار لابه‌لای مژه‌هات آرام بگیرم. بگذار که تنهایی‌ام بشکند در نَرمای این خیال.

با مهر و دوستی

مهدی: اردی‌بهشت 87


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 8 اردیبهشت1387

از نظرت کجا رَود؟ ور برود، تو همرهی

رفت و رها نمی‌کنی، آمد و ره نمی‌دهی.

سعدی

 

روی کاناپه خواب‌ات نگرفته بود. از فکر موذی این‌که تنی را توی اتاق تنهاتر گذاشته‌ای، سرت را مثل گربه‌ی سیاه و رامی لیز دادی زیر چانه‌ام. توی ملافه‌ای که بوی نای‌اش از ادکلن همان یک تکه از لباس‌ات گم شده بود. دلم می‌خواست صورت‌ام را در همان یک تکه‌ی کوچک از فراخای سینه‌ات جا می‌دادم و خودم را به خواب می‌زدم. سینه‌ای که این‌همه غصه داشت و چشم‌های درشت‌ات را با آن مژه‌های پیچ‌خورده‌ی زغالی‌ات، هی آبکی می‌کرد. دلم می‌خواست جوری از ذهن‌ات تصویرهای ناهمسان و متناقض را پاک کنم و شادت کنم. فکر می‌کردم وظیفه یا مسئولیت یک دوست این است که آدم را یاد بدبختی‌هایش نیندازد و جوری در لحظه باشد که از همه‌چیز و همه‌کس فارغ کند.

به ور چپ‌ات که خوابیدی و پیشانی بلند خوشبویت را که چسباندی زیر لب‌هام، طوری صورت‌ات را چرخاندی که من همیشه دلم می‌خواست؛ با هر دو تا دُرشت سیاهی که توی تنهایی‌هام، دلم می‌خواسته ببوسم. جوری سرت را چرخاندی سمتِ عریانی‌ام که کاویدن چشم‌هات را نبینم. دیدی؟ باز هم از من دریغ کردی، بوسیدن و تماشای چشم‌هات را.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 24 اسفند1386

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز

وَرای حد تقریر است شرح آرزومندی.

حافظ

دوستِ پُرمهر من، سلام!

می‌دانم که منتظر ماندی. برخلاف اسم‌ام اصلاً اهل «منتظر گذاشتن» نیستم! ولی من هم مثل تو به این «انتظار» عادت کرده‌ام. حالا اگر منتظرم نگذارد آن‌که باید، مطمئن‌ام که دل‌خور هم می‌شوم حتماً! بگذریم. خطاب من تویی این‌بار!

عزیز من!

من مرز عشق و دوست داشتن را روشن کرده بودم، اما سرحد آن دو را با تنانه‌گی و خواهش‌های تن و جان ـ‌که همه از آن ِ عشق‌اند‌ـ، جدا نکرده بودم؛ یعنی که، این‌ها را با هم ممزوج کرده‌ام و با همشان خواسته‌ام. گو این‌که مرزها را فقط در کلام در هم می‌شکنیم و جرأت نداریم حتا ـ‌یعنی یاد نگرفته‌ایم‌ـ که به جان نیز از آن‌ها عبور کنیم و به فراترینه‌های بالاتر برسیم. دوست داشتن، آموختنی است، و عشق پروردنی‌تر از آن‌که بدِ چیزی را به دل بگیریم، تا چه رسد به «دیگری».


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 26 دی1386

تنهایی گو بمیرد از تنهایی

اسماعیل خویی

عزیز من، همزاد تنهایی‌هایِ یخ‌زده‌ام!

سلام

دلم می‌خواست هر طوری شده به همه بفهمانم که دوست‌ات دارم. عجب خیالی، عجب دلْ‌‌خواستنی! تو اما بزرگ‌تر از آنی که بخواهم مصادره به مطلوب‌ات کنم. تو همیشه‌یِ شادیِ من، تو همیشه‌یِ دلخواهِ منی.

تحمل من، طاقت و صبوریِ من!

هنوز از آن روز شادی‌افزا و پایکوبی مستی‌زا، در معنا و دلیل «شادی» جست‌وجو می‌کنم. و به این ـ فقط همین ـ پاسخ رسیده‌ام که شادی همانا «دیگری» و  یعنی معنای دیگر این حرف ژان پل سارتر است: "جهنم، همان دیگری است"!

و پس انگار انسان‌ها، یا همان «دیگران»، در دنیای خارج از من و تو، خاوندگار بهشت و جهنم اینْ‌‌جهانی‌اند. خب، اما شاید بپرسی که این «تنهایی» چه قرابت‌هایی دارد با این بهشت و جهنم پس. من جوابِ این یکی را هم در آستین دارم: تنهایی همان جهنم درونی است؛ تنهایی، سوختبار آتش این جهنم درونی است که خودمان می‌سازیم‌اش، و اغلب با به دست نیاوردنِ بهشت مطلوبی که «دیگری» باشد، این آتش تنهایی را مَهیب‌تر و مَخوف‌تر می‌کنیم.

اما اگر آن «دیگری»، همان «شادی» باشد، پس به شادیِ افزون‌تری دست یافته‌ایم، و من اعتراف می‌کنم که تو شادیِ مضاعف من، تو نجاتِ من از جهنم تنهایی شده‌ای؛ اگرچه دورتری، اگرچه تنهاتری!

::

یک کندو پُر از عسل پیدا کرده‌ام! برایت شان‌هایِ شیرین‌تری دست‌چین می‌کنم و می‌فرستم. کندویِ جان‌ات را پُرعسل کن! به دادِ آدم می‌رسد در این زمانه‌ی وحشت. فعلاً دو تا شعر هست داخل پاکت.

گرم و بهاری باشی!

با دوستی

مهدی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 19 آذر1386

حقا که روز فیصله، سعادتی است.

قرآن کریم

همیشه‌یِ من! رؤیای داستان‌هایِ بی‌سرگذشت‌ام!

سلام

امروز پایان هشتمین ماه از روزهای پرستش در اختفایِ تو بود. پایانِ شرکِ خَفی! و نتیجه‌ی پایان‌اش همین شادیِ کودکانه‌ی من بود در دل نکندن از آغوش زنده و خسته‌ی تو، که شیرینی آرامش‌اش هنوز با من و در من هست، و به جانِ دوست، می‌ارزد به همه‌ی دنیا و هر چه در اوست.

کار، کار، کار! آخر این همه، به دور ماندن از پرستش و ستایش من می‌ارزد؟!

کار، کار، کار! قانونِ کار هم حتا مرا از تو دور می‌خواهد. اما مگر نه که هر پادزهری از جنس خودِ زهر است؟ پس به قانونِ پادزهر، به ترفندِ زهر باید این آیین پرستیدنِ بی‌مُحابایِ یگانه‌یِ تو را، مثل گذشته از سر بگیرم، که می‌دانم یگانه‌شکل ِ بی‌همتایِ دوست‌داشتن است که دومی نداشته، نخواهد داشت!

بانویِ من! بُتِ من!

من معنای پرستیدن، من معنای تقدیس تواَم که حالا دیگر می‌دانم و دلخوشم تا آینده‌ای چند، از من دریغ نمی‌کنی؛ من معنایِ زانوزده در برابر «اللهِ» حضور تواَم؛ ایستاده در تو آویخته‌ام و خوب می‌دانی که غرور شکست‌ناپذیر من‌ات، ایستاده هم می‌ستاید.

مهربانی بی‌دریغ‌ام!

من معنای تیمارداریِ غرور خسته‌ی تو در این روزهای فیصله‌ام، ـ‌خدای من!‌ـ و این سعادتِ بی‌پایانِ من است حتا روزی که دیگر نخواهی ببینی‌ام!

عزیز من، دلبرکم!

امروز پایانِ هشتمین ماه از روزهایِ پرستش در اختفای تو بود و این نامه در ساعتِ چهار صبح به جانم افتاده. هنوز از دیدار تازه‌مان چند ساعتی نمی‌گذرد و خوشحالم ـ‌با گریه‌خند می‌نویسم:‌ـ که می‌توانم دست‌هایِ تو را در این سرمایِ یکسالگی‌مان، دوباره بو کنم، بلیسم، ببوسم...

مهدیِ تو

18 آذرماه 86


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 18 آذر1386

دوست و همخونِ پُرمهرم

سلام

با این همه شور و هیجان که در وجود تو هست برای شناختِ خود و گذشته‌ی تاریخی و تباری‌مان، دوباره مرا به حال بی‌پاسخ ِ گذشته‌ام هوایی کرده‌ای.

بی‌آن‌که بخواهم سراسر ناامیدت کرده باشم، شوربختانه باید بگویم که خودِ من هم در این میان دست‌خالی و بی‌بهره مانده‌ام و حسرتِ بی‌پاسخ این کنجکاوی هنوز در من هست. اما کم و بیش یقین دارم که از سراسر ایران، در همین زنجانِ خودمان است که نام فامیلی جلیل‌خانی* هست؛ پس باز مطمئنم که بیخِ ما از یک دهات و قبیله و عشیره باید باشد، یعنی که اصالتِ ما به همین آگاهی مختصر است از این جغرافیا و اقلیم. تَه و نَسَب را از این بیش‌تر اگر بخواهی بشکافی، به ناچار به دوره‌های باستانی و انسان‌نُماهای نخستین خواهی رسید!


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 2 مهر1386

عجیب دلم گفته

اعتماد و عسل بنوشم از دهانِ مگوی‌ات.

رؤیا زرین

بودنِ تازه، طراوتِ تنهایی‌م!

سلام

این روزها دلم می‌خواهد از خودم هم استعفا بدهم!

«خون‌بازیِ» رخشان بنی‌اعتماد را می‌دیدم. هنوز دلواپسی‌ها و نگرانی‌هاش در من هست. حالِ نکبتی‌شان در من اثر کرده انگار. بدجوری خراش می‌دهد دل و جان آدم را.

سایه‌ی مهربانِ من! الاهی دور از تو بلاها، دور!

این روزها حسابی از نیش و طعنه‌ها و سیخ زدن‌های مکرر نزدیک‌ترین‌هام دلتنگم. آزرده‌ام خواهر دورم! نمی‌دانم چه هیزم تَری فروخته‌ام که ارث باباشان را از من سهم می‌خواهند. نمی‌دانم این تخم لق ِ «که چی؟» را، کی توی لپ این جماعت شکسته که هر کاری را به سود و مقصود کیسه‌ی شخصی‌شان عیار می‌گیرند؛ یا هر گام و نامی را به پیوندِ نام و کام خود فقط می‌بینند؟ سرآخر هم دلسوزی‌شان گُل می‌کند که: برای خودت می‌گوییم، آینده‌ات را تباه نکن با این بازی‌هات! بساطت را جمع کن. که چی بشود؟!

حلالِ من انگشت‌های داغ و تن ِ بی‌دریغ‌ات!

دلم خوش است که هستی. این جمله‌ی خودت است. خودت می‌گفتی که کاش فقط باشند. راجع به همه می‌گفتی. می‌گفتی همین که باشند کافی است. ننوشته‌ای، ولی هر بار، پشتِ گوشی تلفن گفته‌ای که امیدوارم باشی. چشم بد از شماها دور! تو و یکی دو دوستِ زلال‌تر از آبم، سرحال و سرزنده‌ام نگه داشته‌اید.

این‌ها را به تو چرا می‌گویم اصلاً؟ می‌بینی که دلم پر است و نامه‌ی مِهرم به تو آلوده‌ی این چیزها شده. بر من مگیر. مرا ببخش. می‌دانی، گاهی که هوار می‌شود تردیدها و نامردی‌ها، یادِ حرف آن بزرگ آزاداندیش سرزمین‌ام می‌افتم که گفته بود: «در آمریکا و جهان غرب با این‌که افراد می‌دانند مخالفتِ آن‌ها تأثیری در تداوم جنگ ندارد، اما همچنان تظاهراتِ ضد جنگ برگزار می‌کنند. این‌ها اقداماتی است که ما از طریق آن‌ها نشان می‌دهیم هنوز احساسات انسانی در ما زنده است. درد و رنج دیگران برای ما مهم است».

خوبِ من، تنهایِ من!

حالا هیچ چیز از آزادی و شادی تو برایم دلچسب‌تر نیست. فقط دارم برای معنا و جوهر یگانه‌یِ "شادی" می‌نویسم. چه باک که دیگران چه می‌گویند؟ دو ماهی خانه‌نشین کرده‌ام خودم را. گفتم که کار عقب مانده دارم. کاش می‌شد فقط ببینمت!

می‌بوسمت

مهدی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 9 شهریور1386

ای مرا منْ تو را منْ تو گردم

هر چه گردم ز تو بر نگردم.

م. مؤید

خواهر دورم، صبورم، خودداریِ بی‌حدم!

سلام

حالا عصر بارانی و تنهایِ بی‌تو بودن من است اینجا، توی اتاقم. و این جمله مدام در ذهنم چرخ می‌خورد که: لحظه‌های خوشی‌های زودگذر مگر بماند!

خواهر ِ جان‌ام، همزاد جسم‌ام!

دلهره و ترس تو از آن سابقه، پُرواهمه و دورت کرده است از این جشن زیبایِ عاطفه و تنانه‌گی. نمی‌دانم، اما به خیالم هنوز از این رفتار و کنش ِ انسانی باشکوه و طبیعی است که من و تو به حسی تازه‌تر دست یافته‌ایم؛ یگانگی ِ نزدیک‌تر و خصوصی‌تر.

لحظه‌ای که از آن تنها بودن‌ها فاصله می‌گیرم و به معرفت ابتَرم نظر می‌کنم، تنها خودداریِ لفظی‌ات را می‌بینم و خواهش روح را. و همین‌ام به ناگزیری از لمس ِ تو، مصمم‌ام نگه می‌دارد.

چه کنم اما با این حس ِِ گناهی که در جانم انداحته‌ای و نُمودش را در همان هق‌هق‌ها دریافتی؟ همیشه تغییرم داده‌ای و ذهنیاتت را غالب کرده‌ای بر هرچه قرارداد و شناخت‌های حسی‌ام. من به خیالم، به سادگی و ساده‌انگاری‌اش برگزار کردم؛ رفتار کردم.

جانِ نزدیک‌ام!

به تجربه‌ی خویش می‌گویم اگر توان و اراده‌ای به پاک کردن گذشته‌مان نیست، پس برای محو کردن‌اش انگار ناچار به ساده و طبیعی و غریزی برگزار کردن ماجراهایِ بعدی باید بود. هر چند می‌دانم که این‌بار هم کلام تو مؤثرتر است. چه کنم که نگاه‌هایِ تو تلقین همه‌ی اراده‌ها و توجیه ساده‌ی همه‌ی حق به جانبی‌هاست؟ شکوهِ اسطوره‌ای تو در من نمی‌شکند که:

 

هم همان آنِ آنْ آفرینی

هم همین این ِ این‌سوترینی!

 

پس: جفَ القَلم بما انتَ لاق!

 

با دوستی

مهدی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 13 تیر1386

دلی به وسعتِ آفاق بایدش ــ همه عشق ــ

نه هر که خال و خطش دل بَرَد، نگار من است.

حسین منزوی

عزیز من، خواهر دورم!

سلام

صداقت و مهربانی بی‌حد تو را بنازم. دلم برایت تنگ شده. مهر مادرانه‌ات حتا از پشت گوشی تلفن، انگشت‌های کشیده و داغ‌اش را زیر گوش و گردن‌ام سُر می‌دهد. بوی گرم لاکِ ناخن‌های همیشه بلندت از همین‌جا، همین سوی سیم هم شنیدنی‌ست. امروز دَم ظهر که صدای پُر احساس‌ات را ریختی در جانم، قطع که کردی، آغوش‌ات را که بستی، تا همین لحظه، از تو لبریزم.

عصری با دو رفیق‌ام زیر درخت‌های بلند تبریزی، زیلو پهن کرده بودیم رو به باد تند و همنشین کلاغ‌های پُر سر و صدا؛ نشسته بودیم به عیش. محل‌اش را باید بشناسی: حاشیه‌ی زنجانرود از جاده‌ی آمادگاه که فرعی ِ همان جاده تبریز خودمان است. و همه‌ی عیش ما به چای و دود و آواز خلاصه شده بود، رویِ زیلوی دو در دویِ سبز سوراخ سوراخ!

حالا هم یک و بیست دقیقه‌ی بامداد است. توی اتاقم نشسته‌ام کنار نوارهای پیاده نشده و ضبط لاغر سیاه. جز کتاب و شعر و کار مجله، دلخوشی دیگری ندارم این روزها. و جز وبگردی‌های اینترنتی و دو سه رفیق، از همه چیز و همه کس خالی‌ام.

نگرانم نباش. دیر می‌خوابم هر شب و بر چاپ نشده‌هام اضافه می‌کنم! غذام اما باز برگشته به همان تک‌بشقابی که می‌شناختی، با برنج‌های پراکنده‌اش. چشم‌های دُرشت‌ات را که گشاد می‌کردی و ابرو که بالا نگه می‌داشتی یادت هست؟ بُراق می‌شدی که: «چه کم‌غذایی تو... دِه بخور!» و من نمی‌توانستم و اشتهام همیشه همان پای منقل، از بوی دُنبلان و گوشتِ پُر پی، کور می‌شد.

باری... بگذریم. گرچه به درد تو نمی‌رسد آن لجاجت و حسرتِ بی‌عیار و بی‌پیری که گفته بودم برات، اما من هم مثل تو از این همه رفاه، دلزده و بی‌خودم! مگر غِیّه‌ی خنده‌ی دوباره‌ات حالم را عوض کند.

خواهر من، عزیز دورم! لحن و کلام همیشه گرم و مهربانت بیش از هر بار به جانم نشسته. دلخوشی منتَظَرم حالا، سفر تو، دیدن توست. در این سال‌ها فقط نمایشگاه کتاب گذشته ندیدم‌ات. پابند بودی، می‌دانم. کتاب‌ها و مجلات تازه و اشراق ِ خواسته‌ات را برایت گذاشته‌ام توی پاکت.

چه ساده، چه راحت می‌شود تو را شاد کرد!

می‌بوسمت:

مهدی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 7 تیر1386

بانوی من

ستاره‌ای از باران است

بر گونه‌ی سپیده‌دمان.

اسماعیل خویی

ایثار من، سنگِ صبور من!

سلام

دانایی و وقارت سرلوحه و الگوی همه‌ی خواهرانه‌هاست. ایثار ِ دوستی‌ات ـ روح ِ زلالِ تنهایی‌ها!ـ دلپذیرترین رامش ِ آرامش من است.

زمزمه‌های شبانه‌مان، لبخند مکرر و قرار همه‌ی بی‌قراری‌ها، همه‌ی آه‌های من بوده، زیبایی بی‌دریغ‌ام!

چشم بد از تو دور، دور از تو همه‌ی دلتنگی‌ها، که تاب می‌آوری واتاب ِ همه‌ی حسرت‌ها و غرورهای مسخره‌ام را.

من از تو یاد گرفته‌ام بلندیِ رنگین کمان صبوری ساده‌یِ سحرانگیز را. حِرمانِ دیگری را به نرمی، آغوش باز کردن و به مهربانی بی‌دریغ، پاسخ‌اش دادن: این است راهِ تو، مرام رام دل‌انگیز نوازش ِ بی‌پایانِ تو.

دوست‌داشتنی‌تر از شعرم! تو خِرد را عشق، تو عشق را خردی برتر می‌دانی و من هنوزا که هنوز است نفهمیده‌ام ـ نه نمی‌دانم ـ میرابی سخاوتِ تو از فراخای کدام آسمان به دلهره‌های پریده‌رنگم این‌قدر مادرانه و باران است.

زلالِ آبی آرام‌ات بر سجاده‌ی خوش بوی مؤمنانه‌گی‌ت، از برابر شلتاق‌های گاه و بی‌گاهم، تندیسی از گوارایی ِ خوابگونه و پُر مهر است.

سلام من! با این همه می‌دانم ـ خوب می‌دانم ـ که پشیمان خواهم شد.

همیشه دوستارت:

مهدی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 6 تیر1386

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن.

مولوی

 

حول و حوش فیلتر شدن دوباره‌ی بوی کاغذ، از رفقای دور و نزدیک‌ام پیغام و پسغام زیاد بود. از همه‌شان برای مهر بی‌حدشان ممنونم. نمی‌دانم از پس تلافی این همه مهربانی و دوستی چه طور بر خواهم آمد.

یکی از آن همه اما، نامه‌ی علیرضا جان ملیحی بود. من او را یار همیشگی و مهربان دردشناسی می‌دانم که دل و جان می‌دهد برای کارها و طرح‌های پُر سر و صدا و دسته‌جمعی! اگر چه خودش آن‌قدر محجوب و بی‌سر و صداست که حد ندارد. خنده‌های از ته دلش، همیشه شادی را پخش فضایی کرده که تو در آن غم‌ها را فراموش می‌کنی.

 

سلام مهدی جان!

من واقعاَ متاسفم.

پیشنهاد می‌کنم برای اینکه نشان دهیم بوی کاغذ قابل محدود شدن نیست، یک روز در هفته را یک پست در وبلاگ بچه‌ها، همین رفقای دور و بر، بنویسی تا نشان دهی که بوی کاغذ قابل فیلتر شدن و محدود شدن نیست، و بوی کاغذ در دل همه‌ی ما جای دارد. 

مطمئنم که همه‌ی بچه‌ها از این طرح استقبال خواهند کرد.

می‌توانی اولین پستت را در وبلاگ من بگذاری.

قربانت

علیرضا


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 7 خرداد1386

تو اگر می‌توانی

بوسه‌ای شلیک کن

تا تمامی ارتش‌های من به زانو درآیند برابر تو.

 

منوچهر آتشی

خطاب نامه‌های من، نازنین من!

سلام

هنوز دو ماه نشده که دورترم از تو. هنوز دو ماه نشده که دلم از ندیدن‌ات ــ خدای من: ندیدن‌ات ــ پُر، دلم از ندیدن‌ات خالی‌ست.

دلکم! دو ماه نگذشته از ندیدن‌ات که این درد، این درد ِ حسرت‌ام، چندماهه و چندان شده؛ این رشک، این رشک ِ چندماهه مثل آن زخم بوف کور می‌خوردم که لاغرتر شده‌ام؛ لاغرتر از روبه‌رو بودن با تو.

دلبرکم! چهل روز را گذشته اما؛ بیش‌تر هم. مطمئن‌ام. و تعبیر این مَثَل که کاری را به چهل روز اگر ادامه دادی، عادت ِ هر روزه می‌شود، به خیال خوش و خام‌ام شبیه کرده.

عزیز من، حسرت همیشه‌ی من! کاش می‌شد دست‌های تو را با سکوت و مهربانی‌شان با هم داشت. جای تو را کسی نمی‌تواند پُر کند و همین‌ام عذاب می‌دهد؛ همین‌ام می‌خورد که کسی هم نمی‌فهمد.

کاش می‌شد، کاش می‌توانستم همه‌ی رنج‌های تو را، من به دوش بگیرم. حالا آن آتشی که می‌گفتی ناگزیرت کرده به این گریز، به جان من افتاده. کاش می‌توانستم فراموش‌ات کنم. کاش نیازم نبود به سکوت و وقارت که آرام‌ام کند.

بی‌تفاوت ِ من! دریغ‌ام کرده‌ای از همین ــ همین فقط ــ که بنشینم برابرت و دل خوش کنم به یگانه شکل ِ رنج خودم:

 

یاد ِ نامرادِ تو تنها چیزی‌ست

ــ زیبا خانم! ــ

کز هست و نیست این حسرتْ‌‌زار

با خویش

تا گور خود

            در آینه‌ی اشک

                              می‌برم.

اسماعیل خویی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 1 اردیبهشت1386

تلقین و درس ِ اهل ِ نظر یک اشارت است؛

گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم.

حافظ

رفیقم! دوست عزیزم!

شعرهایی که سپرده بودی‌شان برای دانستن نقد و نظرم بر آن‌ها، با مکث و تأمل خواندم.

گمان می‌کنم همین که حس می‌کنی باید بنویسی و شور درون‌ات را برای تسکین ِ روح‌ات روی کاغذ بریزی، آغاز راهِ شاعری را پی گرفته‌ای و به دردسر راه ِ پر سنگلاخی تن داده‌ای.

هر آن‌که قدر این حس که همانا دردمندی، عشق به دانایی و تلاش برای رسیدن به شور حکمت و کمال انسانی است، بداند و دریابد، جز خواندن ِ آثار بزرگ ایرانی و جهانی راه و شیوه‌ای دیگر برایش متصور نیست؛ برای آبدیدگی و ورزیدگی.

پس همه‌ی ما از یکدیگر تأثیر می‌پذیریم و به ناچار از اندوخته‌ی تجربه‌ی سنت ِ خود ــ‌که نگاهبان ِ فرهنگ و ادبیات است‌ــ بهره می‌بریم. از طرفی، نوآوری نیز (که نباید در افزونی بر مضمون سنت ِ ادبیات معنا گردد) ترجمان ِ شیوه، سبک و ژانر تازه و زبان بدیعی در بازآفریدن ِ همان مضامین گفته شده‌ی پیشینیان است، و هم پیشبرنده‌یِ فرهنگ و ادبیات هر ملت شناخته می‌شود.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 18 فروردین1386

خواهرکم!

ترس و جُبن و بی‌جُربزگی، خصلت فرومایه‌هاست و آن که با هویت جعلی به میدان می‌آید، گرفتار است و از همین جَنَم؛ گر چه به خیال‌اش مُحتاط  است و زرنگ!

کاش به دیگران اجازه‌ دهیم حرف‌شان را بزنند، اگر چه حتا نگذارند و مهلت‌مان ندهند که حرف بزنیم.

دلکم!

گوش کن ولی. من به این حرف مارکز ایمان دارم: «همیشه افرادی هستند که تو را می‌آزارند؛ با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.»

می‌دانی؟ امیدوارتر از هر روزم حالا. کارهای نیمه‌تمام زیاد دارم. تل‌انبارند در واقع. تنبلی بهاری به جانم افتاده و خیلی بی‌کار شده‌ام انگار. حق داری تو که اعتراض کنی به ننوشتن‌های ِ حرفه‌ای‌م. با انگیزه‌ای تازه‌تر شروع می‌کنم. سال تحولم باید باشد امسال. قول می‌دهم نوشته‌های نیمه‌تمام‌ام را سر و سامانی بدهم. من مصمم‌ام به یک انقلاب حسابی، جان تازه‌ای گرفته‌ام از گرمای حضورت، یخ‌هایم آب می‌شوند کم‌کم.

به آینده امیدوارتر شده‌ام غمگین من! دست از آشفتگی بردار! همه چیز را پایانی خوش می‌بینم. همیشه منتظر باید بود. این انتظار و امید را می‌شود هدیه کرد حتماً.

با دوستی: مهدی

۱۸ فروردین 86


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 14 فروردین1386

عزیز دلم، صبح ِ تازه‌ی من!

سفر طولانی، خیلی از عادت‌ها را از سر آدم می‌اندازد. تنوع چشم‌اندازها، لذت از تغییر ذائقه‌ی غذایی، خوش‌خوشان ِ خرید و دَدَری‌بازی، جمود و افسردگی‌ام را کمی کم‌تر کرده. گفته بودم که ابتذال، همیشه هم بد نیست!

تا قبل از تحویل ِ سال، یکی دو کتابِ نصفه‌نیمه خوانده را تمام کردم. یادداشت‌های روزانه‌ی ویرجینیا وولف، ترجمه‌ی خجسته کیهان، سه دهه شاعران حرفه‌ای، آنتولوژیِ جمع‌آوری شده توسط علی باباچاهی از سه دهه شعر مدرن فارسی، و مرور یادداشت‌هایم از ویرجینیای افسونگر، مرا به سال جدید رساند.

هر چه مقاومت کردم با این وسوسه که برای سفر کتابی نبرم، نشد. کتاب ِ یک گفت‌وگو (گفت‌وگوی ناصر حریری با نجف دریابندری) را برداشتم. کیف کردم و درس گرفتم کلی. خواندن گفت‌وگوهای ادبی را خیلی دوست دارم. مرور‌شان موجب شناختِ آثار ادبی تازه‌تر یا حتا آشنایی با آثار کلاسیک، شناخت نِحله‌ها، و سرانجام باعث کسبِ نگاه فرهنگی و حرفه‌ای‌تر می‌شوند.

با تکان‌های توی ماشین، خط‌کشی‌ها، معنی‌نویسی‌ها و نکته‌برداری‌هایم از کتاب، کج و معوج شده‌اند! خودم هم پُرخوری کرده‌ام توی این مدت؛ مثل خیلی چیزهای دیگر از هم‌اندامی‌ت هم دارم فاصله می‌گیرم، گِرد و قلنبه می‌شوم انگار!

دیدنِ شهرهای تاریخی ایران البته راست و متحول‌ام کرده مثل همیشه: اصفهان، شیراز، بندرعباس، قشم، یزد، کاشان و تهران به شناخت و پاسداشتِ فرهنگ و زبان ایرانی راسخ‌ترم کرده‌اند.

خواهرکم!

تکه‌ای از گفتار نجف دریابندری مترجم فرهیخته‌ی روزگار را برای تو می‌نویسم اینجا. می‌دانم که تو هم با همه‌ی تعلق‌های جورواجورت به زبان و فرهنگ ایرانی، مثل من دلبسته‌ای:

 

«زبان فارسی، میراث ما ایرانی‌هاست، همه‌ی ایرانی‌ها، قطع نظر از این که زبان مادری‌شان چه باشد. ما از این میراث گران‌مایه‌تر و گرامی‌تر چیزی نداریم. علت این که این میراث این‌قدر برای ما گران‌مایه و گرامی است این است که اولاً همه‌ی ما در پرورش این زبان و محتوای فرهنگی‌اش سهم داشته‌ایم، ثانیاً این زبان معین‌کننده‌ی هویت ایرانی ماست، ثالثاً با نگاه کردن به همان آثاری که گفتم [= شاهنامه‌ی فردوسی، مثنوی مولوی، گلستان و بوستان سعدی، خمسه‌ی نظامی و...] و البته بسیار آثار دیگر، می‌بینیم که این زبان چه ورزش‌هایی کرده است و چه اندام رشید و رسا و زیبایی برای خودش ساخته. آدمی که با این آثار آشنا می‌شود، در واقع آن اندام را مثل پیراهن به تن خودش می‌کند و توی آن زیبایی قرار می‌گیرد و او را تحت فرمان خودش در می‌آورد. این ورزش و پرورش که حالا ما از مزایای قانونی‌اش برخوردار شده‌ایم به دست اولین شعرای فارسی‌سرا شروع شده است، که فردوسی برجسته‌ترین و بزرگ‌ترین ِ آن‌هاست. ما همیشه باید سپاسگزار بخت خود باشیم که این شروع بر عهده‌ی آن قریحه‌ی شگرف افتاده، که در ردیف بالاترین قریحه‌های ادبی در سراسر تاریخ ادبیات دنیاست.» (ص 140)

 

یک گفت‌وگو، ناصر حریری با نجف دریابندری، تهران، نشر کارنامه، 1376، 219 ص.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 13 فروردین1386

به تو نگاه می‌کنم

و می‌دانم

تو تنها نیازمند ِ یکی نگاهی

تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت کند...

 

مارگوت بیکل، ترجمه‌ی احمد شاملو

عزیز من، تفاوتِ تازه‌ترم!

سلام

این اولین نامه‌ی من در سال جدید است به تو. تبریک و تسلای توأمان، تنها کاری است که برمی‌آید از من؛ تبریک برای ماندن‌ات با بهترین آرزوها در سال جدید، و تسلا برای آن اتفاق ناگوار که ناگزیری بوده حتماً. عمیقاً متأسفم دلبرکم! در این جبر راهی برای گریز نداریم ما. عمرت بلندتر از موهای خرمایی‌ت.

خطاب نامه‌های من!

تازه از سفر نه روزه‌ی نوروزی برگشته‌ام. همه‌ی راه دلم با تو بود. ابایی ندارم از این حس، از این گفته هم؛ اگر چه تو نخواهی و ندانیم هیچ‌کدام‌مان دلیل‌اش را هم. نه مهم نیست، نه، می‌خواهم در این شروع تازه‌تر، دوست بدارم فقط. همین‌ام کافی است. اجازه‌ام بده بی‌حس گناه، بی‌شرم و شائبه دوست‌ات بدارم. دیگر نمی‌خواهم دوست داشته باشندم فقط، بس است دیگر...

بعد از تحویل سال، به تحریک یکی از رفقای تازه‌ی نازنین‌ام، به حافظ تفأل کردم. خوب می‌دانی که به خرافه اعتقادی ندارم و به فال و استخاره و خیر و خلا... هم، اما می‌دانی چه آمد؟:

 

من که باشم که بر آن خاطِر عاطِر گذرم

لطف‌ها می‌کنی، ای خاک ِ درت تاج سرم!

دلبرا! بنده‌نواریت که آموخت؟ بگو!

که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم.

راه ِ خلوتگه ِ خاصم بنما، تا پس از این

میْ خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم.

خرّم آن روز کز این مرحله بَربَندم رخت

وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم.

همتم بدرقه‌ی راه کن، ای طایر قدس!

که دراز است ره ِ مقصد و من نو سفرم.

ای نسیم سحری! بندگی ِ من برسان

که «فراموش مکن وقت ِ دعای سحرم!»

پایه‌ی نظم بلند است و جهانگیر ــ بگوی

تا کند پادشه ِ بَحر، دهان پُرگهرم!

حافظا! شاید اگر در طلب ِ گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم!

 

تازه‌تر شده‌ام به لطف ِ مخاطبی که تویی؛ بیش‌تر می‌نویسم بعد از این.

دوستارت: مهدی

12 فروردین 86


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 29 اسفند1385

چند ساعتی بیش‌تر نمانده به تحویل ِ سال. باید از خوشی‌ها و گشایش‌ها گفت، از موفقیت، از نوروز، این آیین ِ نُمادین ِ نوگردانی جان و جهان و زندگی.

و پس: خداحافظ سال ِ مرگ ِ نجیب محفوظ، سال مرگ ِ محمود به‌آذین، عمران صلاحی، علیرضا اسپهبد. خداحافظ سال شادی ِ اورهان پاموک، گابریل گارسیا مارکز، سال ِ اقبال ِ احمد بیگدلی، خالد حسینی. خداحافظ سال ِ فیلترینگ، سال ِ تحجر، سال ِ سانسور، سال سرد، سال ِ سگ خداحافظ!

هر چه بود گذشت. نحوست و یخزدگی ِ زمستان‌اش با پایان اسارت ِ من و آغاز حسرت‌ام به زندگی بر باد رفته‌ای که دیگر به فرجام‌اش امید نیست، همه و همه، با هم و در هم گره خورده بودند. سال پُرزحمتی بود. سال دوستی‌های تازه و تازه‌تر برای من هم:

 

 

و معنای زندگی این است که

                                        یک روز

که کِی بودن‌اش را تنها تو می‌دانی

                              به هم برسیم

و من

باید که چیزهای زیادی بیاموزم

تا دیدارت

            در جانم

                       بنشیند. (1)

 

هر چه بود، گذشت. پس بهتر که فراموش کنم؛ که راه را با آشفتگی ِ ذهنی نمی‌توان دوباره آغاز کرد. آغازی اگر هست ـ‌‌که هست ـ باید بدون تعلق‌اش پا در راه گذاشت و گذشت.

هَلا فردا! هَلا دریابم! به گذشته نمی‌خواهم برگردم من، که به دریا رسیده‌ام.

نوروز باستانی‌تان خجسته و کامکار، بهارتان پُر گل و پُر شکوفه!

 

...................

1- تکه‌ای از شعر محمدحسین مدل.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 21 اسفند1385

مرا باز می‌دارند از تو

و پروا ندارند

از ستاره‌ی سرگردانِ بی‌مدار

که نظم آسمان را برآشوبد آخر...

 

منوچهر آتشی: گندم و گیلاس، 1370، ص 82.

 

رؤیای سبز من، سلام

دلم نمی‌خواهد بروی. نمی‌دانم اصلاً چرا بهانه‌گیر شده‌ام، دلکم! دستِ خودم نیست. هی دنبال راهی می‌گردم که بمانم با تو. ولی انگار هر چه می‌گردم از سر جای اولم هم دورتر شده‌ام.

همه‌اش توی این خیالم که مگر من چه می‌خواهم از خودم و این زندگی کوفتی که هزار معمای حل‌نشده دارد؟ مگر ما چند سال... مگر ما چند بهار دیگر...؟

بهار من، آرامش ِ بازیافته‌ام!

آدمی اسیر همین محبت و نوازشی است که از او دریغ می‌شود اغلب. آدمیزاد، به راه و نام همین مِهر است که مانده است. مرگ، دوست نداشتن ِ ماست. مرگ، دوست نداشتن ِ توست.

می‌دانم. من پیله کرده‌ام این بار. اما دیگر نمی‌توانم خفقان بگیرم: من آرام نمی‌گیرم. اصلاً نمی‌خواهم آرام بگیرم. خوب شد؟ بی‌حضور تو، بی‌سکوت و سایه‌ی مهربانت، یک شعر خوش حتا از گلویم پایین نمی‌رود. همین مزیت‌ات بس که آرام و قرارم را گرفته‌ای. از این بیش‌تر؟

سال‌ات خوش! سرت خوش! نرفته من دق می‌کنم.

با دوستی: مهدی

21 اسفند 1385


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 7 اسفند1385

نمی‌دانم چه‌م شده. از صبح، کمی مانده به ظهر، دلم آشوب است. تازه رسیده‌ام خانه؛ آرامش خانه حتا، این دلشوره را در من نخوابانده. نگرانم. چیزی را گرفته باشند از من انگار. ته ِ دلم خالی شده. این‌قدر ضعیف نشده بودم من که.

 

از همه‌سو نگاه در جستن ِ راه می‌کنم:

نیست برون‌شدی ز غم، هر چه نگاه می‌کنم.

نیست برون‌شدی ز غم، الا کاین روزنِ دم:

یعنی عیشکی که من گاه به گاه می‌کنم.

...

شب‌صفتی مکن چو غم؛ ورنه به مهر خود قسم،

می‌روم و جهانِ تو بر تو سیاه می‌کنم!

 

اسماعیل خویی

خرداد 66، لندن


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 2 اسفند1385

نمی‌دانم چه می‌کنم اصلاً. افسارم انگار دست خودم نیست. همه‌اش وسوسه‌ی گناهی دلکم! روح بیزاری از شرعی و پابندی را در من جلا داده‌ای، تازه کرده‌ای.

دوست من، همراهم، خواهرم!

کفر و جسارت روحم را صیقل تازه داده‌ای. به آبدیده‌گی‌ام تَف می‌زنی دوباره که گَُر بگیرم باز!

صدای ِ غریزه‌ی من،

دل به خار خار قلبم، ناله‌های بی‌قراری را همنوا زنده می‌کنی با من و در من. آخ اگر می‌شد! اگر می‌شد همه‌ی وسوسه‌ای را که در جانم ریخته‌ای در این چند ماه، با یکی برهنگی تلافی کنم. از تازگی ِ خیس‌ات کامی تازه کنم، جهنم تازه‌ای بیفروزم پرنفس، پرعرق، پرسوز...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 26 بهمن1385

جانور درونم آرام شده است

تو با کدام زبان حرف می‌زنی؟

حافظ موسوی

پناه پنهانِ خستگی‌های من!

خواهر من، سلام

گفته بودم که شروع تازه‌ی منی و تفاوت تازه‌ی من. می‌گویم حالا که آرامش بازیافته‌ام شده‌ای. ولی هنوز همین تکه از شعر منوچهر آتشی عزیز یادم هست و دوباره می‌گویم:

 

نمی‌توان با یک دل دو عشق را از گردنه‌ها گذراند.

...

یکی از دل‌ها ــ‌عاشق‌ترین‌ــ باید بمیرد. [1]


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com